X
تبلیغات
چنگ بهمن

چنگ بهمن

چنگ من چنگی بد آهنگ است کم چنگش بزن

ثریای درخشان جامعه ی زنان گیلان

شادروان ثریا مستوفی محصصی(1311-1379شمسی)

هرچند استان گیلان به روایتی به "استان آخر" معروف شده است اما بدون شک ارنظرداشتن سرمایه های فرهنگی وآموزشی،چه در گذشته وچه درحال،جایگاه ویژه ای دربین استانهای کشورداشته ودارد وحضورچشمگیروغرورآفرین زنان با فرهنگ وسختکوش گیلانی در عرصه های مختلف اجتماع ونقش انکارناپذیرآنانردرپرورش وآموزش فرزندان این آب وخاک اظهرمن الشمس است.متاسفانه در دهه های اخیرآنچنان که بایددرشناسایی ومعرفی آنان اقدامی صورت نگرفت وبه همین جهت نسل جوان امروزگیلان،اطلاع چندانی ازفعالیت وزحمات وخدمات آنها ندارد.!

ازجمله زنان فرهنگی افتخارآفرین،که نقشی سازنده وماندگاردرحوزه ی آموزش وپرورش گیلان وبخصوص شهرستان لاهیجان داشته است، شادروان "ثریا مستوفی محصصی "می باشدکه عشق وعلاقه ی وصف ناپزیز به مسایل فرهنگی وآموزشی را ازپدرصاحب نام وفرهنگ دوست خود "میرزا رحیم خان مستوفی محصصی " که زمانی از کارگزاران نجیب وصادق شهر لاهیجان بود ونیزشوق کم نطیرش به خدمت به محرومان ومستمندان وامورخیریه را ازمادرمحترمه اش، "ربابه مستوفی محصصی "فرزند مرحوم" محمدباقرتاجراصفهانی "که ازتجار معتبر وخوشنام مقیم لاهیجان بود به ارث برده بود.

شادروان ثریامستوفی محصصی در بهمن ماه سال 1311شمسی درشهرسرسبزلاهیجان چشم به جهان گشود.تحصیلات ابتدایی وسه سال اول دبیرستان را در دبستان ودبیرستان "مهین "لاهیجان به پایان رساند وسپس برای ادامه ی تحصیل به شهرستان رشت عزیمت نمود ودر دبیرستان دخترانه ی "فروغ "که در آن دوره ریاست دبیرستان فروغ را شادروان "بابا هادی "به عهده داشت،به ادامه ی تحصیل پرداخت ودرسال1330 شمسی ازآن دبیرستان فارغ التحصیل شد.ودرتاریخ23/8/1330شمسی رسما به استخدام اداره ی فرهنگ شهرستان لاهیجان درآمد وبه عنوان آموزگاردردبستان دکترحکیم زاده مشغول به کارشد.

طولی نکشید که به دلیل لیاقت وپشتکاری که داشت،به مدیریت دبستان آذین منصوب شد وتا سال 1340شمسی دراین سمت باقی بود،تا اینکه فعالیت های چشمگیروکارنامه ی خدمات درخشان او توجه ی مقامات اداره ی فرهنگ لاهیجان را به خود جلب نمود ودرنتیجه مسئولیت واداره ی یکی از دبیرستانهای شهر لاهیجان موسوم به " دبیرستان بزرگمهر "(شیخ فضل الله فعلی )به او سپرده شد.

شادروان ثریا مستوفی محصصی ازهمان آغازفعالیت خود دراین سمت،تغییرات چشمگیری در اداره ی دبیرستان بزرگمهرداد به طوری که طولی نکشید که دبیرستان مذکوربه یکی از دبیرستانهای نمونه ومطرح منطقه معروف شد،البته دراین راه کوشش ها وهمکاری های خانم" کبری حکیمی عابد" ناطم دبیرستان بزرگمهررا نباید از نظر دورداشت.اغلب دبیران پرآوازه ی شهرداوطلب خدمت دراین دبیرستان بودند وهمین امر سبب شد که مدال درجه 3 فرهنگ به مدیر آن داده شود.

میزان عشق وعلاقه ی این بانوی سختکوش به محیط فرهنگ وآموزش وپرورش به حدی بود که ،زمانی که تصمیم گرفت برای خود شریک زندگی انتخاب کند،یکی از فرهنگیان وارسته وپرهیزکاربه نام آقای محمدرفیع معصومی،فرزندآیت الله سید حسن اشکوری رابه همسری برگزید.ثمره ی این ازدواج پنج فرزند دختر ویک فرزند پسربود.

نکته ی جالب اینکه شادروان ثریا مستوفی محصصی درحالیکه مدیریت دبیرستان بزرگمهر وهمچنین عضویت دربسیاری از سازمانها وجمعیت های فرهنگی-اجتماعی وخیریه را بعهده داشت،معهذا درتربیت فرزندان خودلحظه ای غافل نماند،درنتیجه جهار فرزند اوموفق به اخذ مدارک دانشگاهی در رشته های :مدیریت، دکترای پزشکی،زبان خارجه،جامعه شناسی شدند.ویک دخترهم خانه دارمی باشدکه در حال حاضربا همسرش در کانادا زندگی می کنندودرضمن دخترکوچک شان پس از ازدواج اینک مقیم کشورآلمان می باشد.تنها فرزند پسر شادروان ثریا مستوفی محصصی پس از طی دوره های مختلف آموزشی به عنوان مربی شناخته شده ی ورزش جودو با سازمان تربیت بدنی همکاری دارد.

شایستگی ولیاقت این بانوی فعال وفداکارگیلانی –لاهیجانی درزمینه ی فعالیت های اجتماعی سبب جلب توجه ی مقامات " جمعیت مرکزی شیر وخورشید ایران "(هلال احمرفعلی "شد ودرنتیجه در سال 1354شمسی به عنوان مدیر عامل جمعیت شیر وخورشید سرخ شهرستان لاهیجان منصوب شد.ازقرار او اولین زن در گیلان وهمچنین در ایران بود که تا آن زمان به این سمت انتخاب شده بود!

نکته ی جالب اینکه این انتصاب درزمانی صورت گرفته بود که امور درمان واداره ی بسیاری ازمراکز درمانی وبیمارستانها از جمله بیمارستان لاهیجان به جمعیت شیر وخورشید سرخ ایران واگذارشده بود!وقبول چنین مسئولیت سنگینی ازسوی یک زن گیلانی –لاهیجانی که مدیریت دبیرستانی را هم به عهده داشت،نشان از اعتماد به نفس وتوانایی ولیاقت این بانوی فعال وسختکوش ونجیب داشت،بطوری که درسمت جدید هم دراثر خدمات ارزنده وچشمگیربارها از سوی مدیر عامل جمعیت شیر وخورشید سرخ گیلان،شادروان عبداله شیرخانی ونیز مقامات مرکزی جمعیت شیر خورشید سرخ ایران مورد تشویق وقدردانی قرار گرفت،که از آن جمله می توان به دریافت نشان شیرخورشید سرخ ایران وهمچنین نشان هلال احمر کشور ترکیه اشاره نمود.

درکارنامه ی فعالیت های فرهنگی اجتماعی ی شاد روان ثریا مستوفی محصصی آمده است که در شورای تربیت بدنی آموزشگاه های لاهیجان وسازمان زنان وانجمن های خیریه عضویت داشته است وهمچنین مدتی از سوی ریاست کل داد گستری استان گبلان به سمت مشاوردادگاه اطفال منصوب شده بود.الحق که او " ثریای درخشان جامعه ی گیلان بود.

شادروان ثریا مستوفی محصصی درسال 1359 شمسی به افتخار بازنشستگی نایل آمد وبدنبال یک بیماری صعب العلاج در پانزدهم شهریورماه سال 1379 شمسی چشم از جهان فروبست.

نام شادروان ثریا مستوفی محصصی،با خدمات ارزنده ای که درطول حیات ثمربخش خودداشته ونیز یادگارهای فرهنگی –اجتماعی فراوانی که از خود به یادگارگذاشته ودختران و زنانی که به مراکزدانشگاهی وعلمی ایران وجهان تحویل داده است،چون دیگرزنان نامدار وخدمتگزاروفداکار این آب وخاک، زنده وجاوید است.روانش شاد ویادش گرامی باد.(1)

 

(1)-این نوشته درشماره ی 103هفته نامه ی بام سبز-دوشنبه 13 شهریورماه سال 1385به چاپ رسید.

 

 

                                            لاهیجان-دکتربهمن مشفقی-پانزدهم شهریور ماه سال 1389شمسی

                                                                  دهمین سالگرد وفات.شادروان.ثریا مستوفی محصصی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 8:17  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

سفرتنهایی.هادی غلام دوست.عزراییل جان می خواهد!زن وبچه تان!

 

سفرتنهایی،هادی غلام دوست!(1)

            عزراییل جان می خواهد،وزن وبچه،نان!

هادی غلام دوست را بسیاری،بومی نویس می دانندکه بیش ازیک دهه،پاره ای ازداستانهای کوتاهش به زبان محلی جایگاه ویژه ای درنشریه ی معتبرگیله واداشته است.اینک پس ازانتشار "دلواپسی "درسال 1369و "زخم " درسال 1380 و "چترقرمز "درسال 1384،  " سفرتنهایی "اش رادربیش از پانصدصفحه روانه ی بازار کتاب ساخته است.اودراین اثربه شرح قریب به سه سال وقایع وحوادثی که در منطقه ی "افشار "خدابنده " قزوین وزنجان زمانی که به شغل شریف معلمی اشتغال داشت وشاهدبود می پردازد وبه شیوه ای دلنشین  وجذاب به بیان ودرحقیقت با هنرمندی ،به تصویر کشیدن آنها می پردازدبطوری که خواننده با تمام وجودخود معنی ومفهوم :"عزراییل جان می خواهد وزن وبچه نان " را درک وحس می کند!

دراین اثرهادی غلام دوست با هنر مندی دست به توصیف عادتها،حالت ها،رفتارها،لطف ومهربانی ها،خشم وناجوانمردی ها که از آدم های مختلف شاهدبوده است می زندوثابت می کند نویسنده ای است که هنر این را دارد که تمام افراد داستانش راخودش پرورش  دهدوبا آنها زندگی کند وسپس با مهارت وظرافت آنها را روی کاغذ بیاورد.

او در سفر تنهایی از آدم هایی یاد می کندکه حاضرمی شوند شهادت دروغ بدهند! ازمادرشوهری یاد می کندکه به طمع تصاحب گردنبند ودستبندطلای تازه عروسش،وقتی پسرش به خدمت سربازی رفته است ،عروسش راتهدیدمی کندکه اگردستبند وگردنبندطلایش را به او ندهد،باسردادن شیون وسرو صدا کردن به همسایه ها خواهد گفت که عروسش را با مرد بیگانه ای دیده است!عروس بینواهم به ناچارگردنبند ودستبندطلایش را به مادر شوهرش می دهد!

در " سفر تنهایی "درعین حال خواننده شاهد اندیشه ورفتار انسانی است که وقتی احتمال در معرض حمله ی گرگ قرار گرفتن رامی دهد،ساده وبی پیرایه می گوید:به گرگ خواهم گفت که من یکی را ،رها کن!غزیبم!معلمم!می خواهم نویسنده شوم،آرزوهای بزرگی درسردارم،آرزو هایی که همه برای صلح است وآشتی،بهاراست وگل!عشق است ومحبت وشادی ونشاط!

خوب نگریستن برای بهتر آموختن وهمه چیز رابه ذهن سپردن وبا جزییات شرح دادن،نکاتی است که " هادی غلام دوست "دراین  اثر یه آنها وفادارمانده است.

به بچه های مدرسه تکلیف شب نمی دهدتا در منزل آنرا انجام دهند،بلکه از بچه ها می خواهدبا حضوراو درهمان  ساعت کلاس درس انجام دهندتا او بتواند نواقص وایراد های شان را همانجا گرفته ورفع نمایدتا آموزش واقعی ببینند.وقتی به نقاشی بچه ها نگاه می کند،نمی تواند ارتحسین آنها خودداری نماید وبا خود می گوید:چه نقاشی هایی!؟نقاشی های رنگارنگ!بچه ها دنیای شادی راروی کاغذ به نقش در آورده اند! مثل قلب پاک ومعصوم شان!درهمه ی نقاشی ها گل وپرنده به چشم می خورد!او توصیف زیبایی از لحطات تنهایی اش می کندومی نویسد:خیال مانند مه آرام سرزمین وجودم رابه تسخیرخود در می آورد وقلم چون اسبی بی قرارمی خواهدروی دشت سفید کاغذبه جولان درآید،سبک وراهواربه پیش بتازد.!

هادی غلام دوست هنر مندانه دراندوه ترک تحصیل یکی از دانش آموزان می نویسد:محمد پسر نازنینی بود،واقعا حیف بودکه ترک تخصیل کند،دختر عمویش را گرفت وبالای سر پدر ومادرش ماند تابرای آنها پسری کند!وبرای خواهر وبرادرش،رقیه ومنصور،برادری،و برای همسرزیبایش درآن خانه ی فکسنی،شوهری! وتوی زندگی فقیرانه اش،هی دوندگی!دوندگی!بدین گونه او از سنتی در حال زوال یادمی کند.وقتی دچارآفت زبان می شود ومی دانیم که عارضه ای مزاحم ودرد ناک است،دروصف علت آن می گوید:این ها همه خشم های فروخورده ای است که به این صورت بروز کرده است!

هادی غلام دوست،با نقل روایتی ازحضرت موسی دست به توجیه این مسئله می زند که چرا به قول معروف: قضا عمر خوبان چه کوته نویسد!؟ وآدم های خوب زود به دیار باقی فرا خوانده می شوند!

یکی ازخصوصیات جالب وبرجسته ی این اثر،صادق ماندن نویسنده به این اعتقادش است که:آدم بایدبی پرده حرفش را بزندوآنرا با همان آزادی بنویسد که در گفت وگو ویا درنوشتن نامه ها بکارمی برد!

سحتی ها،ناملایمات،بد بیاری ها،نامردی هایی که هادی غلام دوست شاهد آنها بود،همه را با جزییات کامل شرح می دهد.اندیشه ی بلند وشرافتمندانه وانسانی نویسنده در آخرین سطورکتابش دراین جملات خلاصه شده است: زندگی با همه تلخ کاری هایش،بازشیرین است،قدرش را بدانید، قدر هم دیگررا.!

 

(1)این نوشته در ضمیمه ی ماهنامه ی بام سبز-شماره -3-دوشنبه اول امردادماه سال 1386بچاپ رسید.

 

                                                لاهیجان-دوازدهم امردادماه سال 1389شمسی.دکتربهمن مشفقی.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 19:22  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

روزژزشک -تاریخچه ی ضرب المثل همه شاگرد حکیم باشی هستند

علم طبابت وعلم سیاست ؟!

روزپزشک

 

 

هرچه فکرکردم به مناسبت "روزپزشک " چه مطلبی بنویسم که نه سیخ بسوزد ونه کباب؟!با لاخره عقلم قدداد!ودرآرشیو اسناد خصوصی به یادداشتی برخوردم که شاید برای خیلی از عزیزان تازگی داشته با شد.وآن قسمتی از سخنان دکتر مظفر بقایی کرمانی که در مجلس هفدهم دربخش مذاکرات مجلس راجع به وقایع سی تیر سال سی ویک به شرح زیر آمده است:

دوعلم دشواروجوددارد:یکی طبابت ویکی سیاست.هردوی این علوم مستلزم فراگرفتن مقدماتی غیرازسایر علوم می باشد،چون درهمه ی علوم دانستن مقدمات وداشتن معلومات شرط است ولی در مورد این دو علم هم شرط است وهم تجربه ی کافی لازم است.اضافه براین ها برای طبابت وسیاست،شم قوی لازم است که درجاهای دیگر چنین ضرورتی ندارد ونقض هر یک از این دو مقدماتی که عرض کردم کاررا خراب می کند وتعجب آور اینکه همه ی مردم ایران با کمال سادگی وآرامش مدعی داشتن این دو غلم هستند!

می گویند ناصرالدین شاه ازسفر اروپا که برگشته بود،ترقیاتی در آنجا دیده بود.روزی صحبت از این می کرد که طبیب به اندازه ی کافی در ایران وجود ندارد.صدر اعظم او که نمی دانم کدام شان بود گفت نه خیر قربان! الحمدالله ما طبیب از همه بیشتر داریم!ناصر الدین شاه این حرف را نپذیرفت وقبول نکرد.این مطلب گذشت،مدتی هم گذشت،روزی صدر اعظم که شرفیاب می شد سرو صورت خود را پیچیده بود!شاه احوال او را پرسید،گفت دندانم درد می کند.ناصرالدین شاه گفت " چیزی نیست،مقداری هلیله با گل زوفا بجوشان وبگذارروی لثه ات خوب میشه "صدر اعظم گفت می خواهم از محضر اعلیحضرت استدعا کنم لطفا دراین مورد دستخطی مرقوم بفرمایید برای یاد گار.شاه هم سرکیف بود،کاغذی برداشت ونوشت.وقتی صدر اعظم دستخط را گرفت وبوسید اززیر جبه اش بقچه ای که محتوی میدار زیادی کاغذبود خارج ساخت ودرحضور ناصرالدین شاه بازکرد وگفت :ازدیشب که لثه ی دندانم درد گرفته اول خانم نسخه داد،بعددلاکی که آ مده بودریشم را بتراشد نسخه داد،همینطور کالسکه چی نسخه داد وبعد دربان نسخه داد وبعد که به دربارآمدم امراء ووزراء هریک نسخه ای دادند،ولی البته نسخه ی مرحمتی اعلیحضرت ازهمه بهتر وموثرتر می باشد وبطوری که اعلیحضرت ملاحظه می فرمایندالحمدالله همه طبیب می باشند!

ناصرالدین شاه دستورداد که معدالک یک ترتیبی برای این کار داده شود که هر کسی نتواندمدعی طبابت شود وهرکسی که می خواهد طبیب شود باید تصدیقی داشته باشد.

بنا به فرمان شاه یک شورای عالی پزشکی بریاست اعتضاد السلطنه تشکیل شد وقرار شد این شورا اطباء را امتحان بکند وببیند هر کدام که طبیب هستند معلومات شان چیست؟برای جلسه ی اول از شصت تا هفتاد نفراز اطباء مشهور تهران دعوت کردند.یک "حکیم باشی " بود که اسمش دادم نیست که از همه معمر تر ومحترم تر بود.اعتضاد السلطنه بعد از بیان مقصود وابلاغ اوامر شاهانه به آن شوراگفت:حالا از آقایان باید بپرسم که مدارک آنها چیست؟"وچون جناب حکیم باشی ازهمه پیر تر می باشد،اول از جناب اقای حکیم باشی سوآل می کنم: " جناب آقای  حکیم باشی!مدارک شما چیست؟"دراین هنگام حکیم باشی از جا برخاست وگفت اجازه بفرمایید چند کلمه بطور خصوصی عرض کنم.سپس نزدیک ریس شورا آمد ودرگوش او گفت:"ترا به خداقسم آبروی مرا مریز!من هشتادسال عمر دارم که شصت وچند سال انرا طبابت کرده ام،یک پایم لب گور است وحکیم باشی شهر هم هستم وسواد ومعلوماتی ندارم!آبروی مرا نریز!"

ریس شورا سری تکان داد وگفت:" بعله معلومات حکیم باشی مسجل بود!حال می پردازیم به دومی!

گفت مثلا فلان الاطباء!طبیب دوم که مخاطب قرار گرفته بود گفت : " من شاگرد حکیم باشی هستم " سومی وهمینطور نفرات بعدی!، خلاصه از هرکس که جویای ارائه مدرک طبابت شد همه خود را " شاگرد حکیم باشی "معرفی کردند! (خنده ی حضار !)

سیاست مملکت ما هم به همین روز افتاده است وهمه " شاگرد حکیم باشی " هستند!

 

                                              اول شهریور ماه سال 1389.لاهیجان-دکتربهمن مشفقی.

                                                                   پزشک عمومی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:5  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

ماه رمضان هی نسل من وماه رمضان های نسل امروز!؟

ماه رمضان های، نسل من وماه رمضان های، نسل امروز!؟

 

درهمین آغازبهتر است بگویم:تفاوت اززمین تا آسمان است!جاداردمقدمه ای بیاورم وسپس به وصف ان بپردازم!

حتی تا اواسط این قرن شمسی اصطلاح "نوبر" وبه لاهیجانی "نوور"اصطلاح رایجی بین مردم بود.آن زمانها این طورنبود که ،خیار،خربزه،گوجه فرنگی، سیب وبسیاری از میوه وتره باردرهمه ی فصول باشد.دلخوشی مردم این بود که فصل آنها برسد وبا شور وشوق آنها را مصرف نمایند.بی جهت نبود که در ادبیات ما حتی به " بز " ها هم می گفتند: بزک نمیر بهارمیاد! خربزه با خیارمیاد!وبه گمان شان به بز یک دلخوشی می دادند!

دران زمان هر چیز به فصل ووقت خودش لطف وشیرینی ومزه ی ویژه ی خودش را داشت،اولین گوجه سبزی که روی درخت سبز می شد،اولین خیاری که روی بوته اش می روییدو اولین خربزه یا هندوانه ای که به بازار می آمد وخیلی از چیز های "نوبر" " نوور" دیگر ومردم وقتی می خواستند انها را بخورندباشادی وخوشحال ابتدا می گفتند: نوور کنم ،نوورسال ! عمر بکنم هزارسال!نمی دانید آنوقت چه لذتی داشت آن " نوبرانه=نوورانه "!؟

آری ماه رمضان هم درجای خود " نوبرانه=نوورانه " بود!ومردم با اشتیاق خاص به آن روی می نمودند،بطوری که وقتی ماه رمضان به پایان می رسید"تا رسیدن ماه رمضان دیگر مردم روز شماری می کردند!نه مثل این سالها که به طنزاز بعضی ها نقل شده است که درپایان ماه رمضان ازکسی پرسیدند چرا ناراحتی؟ گفت از اینکه یازده ماه دیگه قراره ماه رمضان بیاد!

راستی چرا "نوبرانه-نوورانه" ی ماه رمضان از آن گرفته شد؟!درسالهای کودکی و نوجوانی ام بار ها شاهدبودم که بچه های خردسال پدر مادرهارا توبیخ می کردند که چرا وقت سحر وبخصوص برای سحری خوردن آنها را بیدارنکرده اند؟!

درآن سالها رادیو ودیگر رسانه های مدرن اطلاع رسانی نبود.تنها وسیله ی اطلاع رسانی مناره ها وگلدسته های مساجدبود که اوقات شرعی را اعلام می کرد.همه نوع تدبیر برای روزه داران وحتی روزه دارانی که معتاد به تریاک خوردن بودند اندیشیده می شد .به همین جهت برای این قبیل روزه داران چند دقیقه قبل از اذان صبح برنامه ای از همان مناره ها از سوی موذن اجرا می شد که به " ابس وتریاک=آب است وتریاک " معروف بود وبدین معنی موذن ندا در میداد که ای خلایق معتاد به تریاک چیزی به اذان صبح نمانده است شما فقط فرصت این را دارید که آب وتریاک بخورید(جالب اینکه این کاررا به نزدیک ترین وقت اختصاص میدادند تا اثر تریاک در طول روزه داری باقی بماند!)هیج سحری نبود که در خانه ها این جمله سوآل و تکرار نشود:آبس تریاک بزئن؟! یا نه؟(آب است و تریاک زدند؟یانه؟).

شبهای ماه رمضان شبهای شاد وبی نظیری بخصوص برای جوانان بود.بعد از افطاراغلب مردم ازمنزل خارج می شدند وشهر حنب وجوش مشهودی داشت،بخصوص جوانها ،تازه عروس ودامادها ونامزد ها رونق خیابانها وکوچه های شهر وشادی ها بودند.جالب اینکه اگر یک دخترمحجبه از مقابل به قول امروزی ها دوست پسرش رد می شد با ناز وغمزه ی ویژه چادرش را باز وبسته می کرد ! و بچه ها می خندیدند وبه اون پسر می گفتند : خوش به حالت! برات چراغ زد!گمان نمی کم دیگر دراین سال وزمانه از آن شادی ها وخنده ها جوانان ما دیده باشند.

نوبرانه-نوورانه" دیگر زولبیا وبامیا بود که مختص ماه رمضان بود!معروف ترین زولبیا فروشی شهر متعلق به مرد شزیف ونازنینی بود به نام " کبله رمضان=کربلایی رمضان.که مشتری فراوان داشت.معهذا همه ی مردم به آن دسترسی نداشتند به همین جهت عده ای طبق دار دوره گرد آنرا در کوچه وپس کوچه های شهر درحوالی افطارمی گرداندند وفریاد می زدند: "کتله وازین " (کتله در آن سالها چیزی بود مثل دمپایی های امروز که اغلب خانم ها در حیاط منزل به پا می کردند)یعنی ای خانم خانه کتله وازین (کتله بپوش) درسه بیا (بیا دم در)باری کلازوبیا ! کله رمضان زولبیا!کتله وازین درسه بیا! باری کلازولبیا ! کله رمضان رولبیا!

و خانم خانه هم "کتله وازین-دمپایی چوبی به پا به دم در خانه می امد وهرقدر که زولبیا می خواست برای اهل خانه می خرید.

یک چیز دیگری که لازم می بینم از ماه رمضان آن سالها بگویم این است که آنهایی که مشروب خور قهاری هم بودن در این یک ماه لب به مشروب نمی زدند!

نکته ی دیگر اینکه یکی دیگر از تفریحات وسر گرمی های پاره ای از مردم بازی "دبل نا " در حیاط مهمانخانه ها ورستوران ها بود، بخصوص مهمانخانه ی اخوت ورستوران باغ عظیمیه ورستوران قانع که در محوطه ی  موسوم به اسکندریه که بعدها منزل احمد خسروی شد بود.که شور هیجان خاصی داشت.خلاصه شبهای مارمضان آن سالها برای هر گروهی تفریح ویژه ای داشت. مثلا در قهوه خانه ها شاهنامه خوانی رسم بود.یک خاطره از این شاهنامه خوانی بگویم وبه این خاطرات خاتمه بدهم.

سال 1330 شمسی سال نهضت ملی شدن صنعت نفت وفعا لیت احزاب ودسته جات بود. وحزب ایران درلاهیجان شعبه ای داشت در کوچه ی شفیعی (کوچه فعلی مطب دکتردولو) که حیاط وسیعی داشت ودرشبهای ماه رمضان ان سال من که دانش آموز بودم بعد از افطار به آنجا که به کلوپ حزب ایران معروف بود می رفتم وبه محض اینکه چند نفر را درحیاط می دیدم آنها را جمع می کردم وبرای شان سرمقاله ی روزنامه جبهه ی آزادی که ازگان حزب بود با صدای بسیار بلند می خواندم ! یکی از این شبها گویا صدای من انقدر بلند بود که مزاحم  نقالی ،نقالی که در قهوه خانه ی مجاورساختمان خرب بود شد! نگهان چند نفر کلاه مخملی به حزب آمدند وگفتند آهسته تر صحبت بکنم! این خاطره هیچگاه از دهنم دورنمی شود.با خود می گویم خدا رحمت کند ان آدم های ساده وبی پیرایه را، ای کاش الان بودند وصدای گوش خراش بلند گو.ها را می شنیدند.

خلاصه غرض از شرح این خاطرات این بود که بگویم دیگر عصر "نوبری ونوبرانه" برای  همه چیز حتی برای ماه رمضان به پایان رسیده است وهمانطور که الان اکثر میوه ها را درهمه ی فصول می توان دید،روزه وروزه داری هم تنها به ماه رمضان اختصاص ندارد ! بخصوص ما اطباء اغلب در ماهای مختلف از بعضی از بیماران در موقع نسخه نویسی وشرح مصرف دارو ملاحظه می کنیم به ما می گویند : "روزه هستند "!

 

                                                     رمضان سال 1431قمری-امردادسال 1389شمسی

                                                              لاهیجان- دکتر بهمن مشفقی

 

َ                                                                                       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:14  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

به مناسبت روزخبرنگار-ساکت شو بچه! منو کشتی! مگه من خبر نگارم؟!

به مناسبت روزخبرنگار!

ساکت شوبچه! منوکشتی! مگه من خبرنگارم؟!

 

ازسالهای طفولیت این عادت برای من مانده بودکه سرسفره ی صبحانه ونهار وشام که می نشستم مرتبا ازشادروان مادرعزیزم می پرسیدم:مادر!چی خبر؟مادر! چی خبر؟!عجیب اینکه او هیچگاه در پاسخم چیزی برزبان نمی آورد وتنها با حرکت سر به علامت نفی به من می فهماند که خبری ندارد!تا اینکه دریکی از  روزها که مرض "چی خبر؟ " "چی خبر ؟"کردنم به شدت عود کرده بود ،با عصبانیت به من گفت:ساکت شو بچه!منو کشتی از بس که می پرسی:چی خبر؟ چی خبر؟! مگه من "خبرنگارم!؟"

چرا مرحوم مادرم از سوال های "چی خبر؟" "چی خبر؟" من ناراحت شده بود؟وچرا ازاینکه ممکن است درباره اش تصورکنم که "خبرنگار" است عصبانی شده بود؟!

اگرحافظه ی تاریخی ام فراموش نکرده باشد(هرچنداستوانه ی شعر وادبیات نوین ایران زنده یاد "احمد شاملو "معتقد بود که مردم ایران حافظه ی تا ریخی ندارند! ولی از آنجا که مطلبی را که می خواهم بعرض شما خوانندگان عزیز برسانم،مطلبی ورزشی است وتصورم این است که نظر ایشان درخصوص "حافظه ی ورزشی !"صادق نباشد!

قریب به نیم قرن پیش که در دبیرستان دولتی "ایرانشهر "لاهیجان درکلاس چهارم دبیرستان ودر رشته ی طبیعی که در آن زمان برای اولین بار طرح آن در کشور پیاده شده بود مشغول تحصیل یودم.(سال1334شمسی)هنوزآثار شوم کودتای "انگلو-آمریکن"28 امرداد 32 با قدرت تمام درفضای کشور احساس می شد ومردم از هرچه روزنامه ونشریه ،چون جن از بسم الله گریزان بودند، که ناگهان سروکله ی هفته نامه ای بنام "کیهان ورزشی "پیداشد که به سرعت در همه جا حتی در دست دانش آموزان مدارس هم دیده می شد،درشرایطی که هیچ کس جرات نمیکرد روزنامه یانشریه ای را با خود به مدرسه بیاورد،اغلب دانش آموزان به راحتی وبدون هیچ ترس وواهمه یی "کیهان ورزشی " رابا خود به مدرسه می اوردند! .مسئولین مدرسه هم مانع نمی شدند! واضح تر بگویم ، "کیهان ورزشی " درآن سالها حکم نوار وسی دی های مجازامروزی را داشت! که همه می توانندآنها را بدون ترس وواهمه با خود داشته باشند.طبیعی است که من هم یکی ازخریداران وخوانندگان پروپا قرص آن شدم ومطالب هرشماره راتا رسیدن شماره ی بعدی چند وچندین بار می خواندم ولذت می بردم وهمین عشق وعلاقه ی من به "کیهان ورزشی "سبب شد که به درخواست آنها از دانش آموزان مدارس که می توانند "خبر نگارافتخاری "کیهان ورزشی را در مدارسی که تحصیل می کنند باشند،پاسخ مثبت دادم وبا صرف هزینه ای به مبلغ "سی شاهی "به شرح زیر: "ده شاهی برای خرید یک برگ کاغذ ده شاهی، وده شاهی برای خرید یک عددپاکت نامه وده شاهی برای خرید یک عدد تمبر پستی تمایلم را به خبرنگاری افتخاری کیهان ورزشی در دبیرستان دولتی ایرانشهرلاهیجان به اطلاع آنها رساندم ودرضمن برای اینکه به انها نشان بدهم که در زمینه ی خبرنگاری وتنظیم خبروگزارش چیزی سرم می شود واستعدادی هم دارم،به شرح جریان مسابقه فوتبالی که درهمان ایام بین فوتبالیست های  مدارس بندر انزلی وفوتبالیست های مدارس لاهیجان برگزار شده بود وتیم لاهیجان بازنده شده بودپرداختم،ودر توضیح خبر نوشته بودم:جالب اینکه در این مسابقه فوتبالیست های بندرانزلی با پیراهن های ورزشی وکفش های فوتبال نو در زمین مسابقه بازی می کردند وفوتبالیستهای لاهیجان با پیراهن های معمولی وپا برهنه بازی می کردند! وافزودم وقتی در پایان مسابقه ازفوتبالیست های لاهیجان سوال کردم که چراکفش فوتبال به پا نداشتند؟گفتند:کفش هایی که به ما داده بودند به حدی مندرس وکهنه بود که شبیه تابوت "رامسس دوم "بود!بطوری که نمی شد با آن راه رفت چه رسد به اینکه بتوان با آن در زمین فوتبال دوید!

یکی دو هفته از ارسال اولین خبر ورزشی ام به کیهان ورزشی گذشت که مشاهده کردم خبر ارسالی بدون کم کاست درکیهان ورزشی بچاپ رسید وبه همین جهت آن شماره بیش از هر شماره ای در مدرسه دست بدست می گشت ومن واقعا از شادی در پوست نمی گنجیدم!....ولی این شادی ونشاط چندان دوام نداشت!بدین معنی که یک روز وقتی معلم ورزش ما درساعت کلاس درس ورزش به کلاس ما آمد وپس از بر پا! وبرجا! دادن مبصرکلاس سر جای خود نشستیم،مشاهده کردم معلم ورزش ما بدون اینکه حرفی بزند مرتبا در عرض کلاس قدم می زند وقیافه اش طوری است که نشان از عصبانی بودن او دارد وهیچ کس از بچه های کلاس هم نمی توانند حدس بزنند که آقا معلم را چه می شود؟!

لحظاتی گذشت ومعلم ورزش ما از حرکت ایستاد ورویش را بطرف ما دانش آموزان کرد وبا صدای بلند وحالت عصبی پرسید: "مشفقی "کیست!؟من که ازطفولیت دچارلکنت زبان بودم با شنیدن این جمله لکنت زبانم دو چندان شد،اب دهانم خشک شد وزبانم به سقف دهانم چسبید وبا ترس ولرز وزحمت فراوان گفتم:منم آقا معلم!معلم ورزش با عصبانیت گفت:"آن چه فضولی بود که در کیهان ورزشی کردی ؟!،با لکنت زبان غیر قابل وصف گفتم :آقا معلم ! به خدا من فضولی نکردم!من فقط خبر انجام مسابقه ی فوتبال را دادم!گفت: خبر دروغ دادی!گفتم:آقا معلم ! به خدا قسم من خبر دروغ ندادم، من هرچه را که شاهد بودم وشنیده بودم،عینا آنرا نوشتم،دروغ ننوشتم!

آقا معلم با تحکم گفت:این اولین وآخرین باری باشد که از این فضولی ها کرده باشی!فهمیدی؟! بشین سرحات!

ازآن لحظه به بعد ساعت کلاس درس ورزش که همیشه برای من با شادی وسرورهمراه بود،شد ساعت کلاس ریاضی! که در آن همیشه ارترس اینکه نکندمورد سوآل معلم ریاضی قرار بگیرم سرم پایین بود!

معهذاهرازگاهی،بازجسته وگریخته خبر های ورزشی را می دادم،ولی سعی می کردم در آنها کمتر "فضولی "بکنم !با وجود این میانه ی معلم ورزش ومن آنطور که باید حسنه نبود!تا اینکه برحسب تصادف چندروزی به تهران رفته بودم در مراجعت از تهران در گاراژ ایران پیما که در آن زمان در خیابان چراغ برق(امیرکبیر)حوالی میدان سرچشمه قرار داشت،دراتوبوسی که به لاهیجان می آمد با عده ای از دانش آموزان ورزشکار لاهیجانی که برای انجام مسابقات ورزشی به اصفهان رفته بودند برخوردم.

آن زمان ضبط صوت های مینی یا میکرو نبود که بتوان باافراد مصاحبه کرد وحتی آدم جرات نمی کردقلم وکاغذ را در بیاورد وبه کسی بگوید که می خواهد با او مصاحبه کند چون به محض مشاهده ی آن زبان شان را می بستند وخیلی محترمانه آدم را دست بسر می کردند!این بود که خبر نگارمی بایست ازچنان حافظه ای برخوردار باشد که تمام صحبت های افراد را در ذهن خود بگنجاند ودر موقع مناسب انها را روی کاغذ بیاورد!به همین جهت سرصحبت را دراتوبوس با آنها باز کردم ومعلوم شد که ورزشکاران لاهیجانی درمسابقات اصفهان به موفقیت هایی دست یافته اند.خلاصه درد سرتان ندهم،درفرصت مناسب آنها راروی کاغذ آوردم ودرضمن اضافه کردم که ورزشکاران لاهیجانی موفقیت شان را درمسابقات اصفهان مدیون کوشش های معلم ورزش ومدیردبیرستان خود می دانند! وگفتند اگرتشویق ها وراهنمایی های معلم ورزش ومدیردبیرستان نبود،ما هیچگاه به این موفقیت نایل نمی شدیم.!(درحالیکه آنها اصلا چنین حرفی نزده بودند!)

چاپ این خبردرکیهان ورزشی همان وروی خوش نشان دادن معلم ورزش ما به من ونیزتحویل گرفتن چشمگیرمدیردبیرستان همان! وبازکلاس درس ورزش برای من شد کلاسی مملو از شادی ونشاط،اما کوشش های من درخصوص اینکه کلاس ریاضی را هم به چنین صورتی درآورم نتیجه نداد که نداد!

 

آری دیگرارنظرمعلم ورزش ما،خبرهای ارسالی من به کیهان ورزشی "فضولی "نبودومن خبرنگارافتخاری کیهان ورزشی هم دیگر "فضول " نبودم!اکنون بیش از نیم قرن ازآن تاریخ می گذرد،فکرمی کنم لابد شادروان مادرعزیزم می دانست که "خبرنگار "یعنی آدم "فضول "! وخبرنگاری هم یعنی "فضولی "!ومی خواست به من بفهماند گه در گفته ها وپرسش هایم مودب باشم !این را بگویم که بتدریج متوجه شدم که "فضولی " ریشه در تاریخ وادبیات ما دارد،بطوری که از این کلمه مشتقات فراوانی ساخته اند،نطیر:فضول آقا،فضول خان !فضول بک !فضول الدوله،فضول السلطنه،فضول باشی،فضول آغاسی،فضول الملک،فضول العلماء،فضول خانم،فضول بچه، فضول الشعراء....و .....و.شایدانگشت شمار کشورهایی باشند که ادبیات شان در زمینه ی "فضولی "این چنین پر بار وغنی باشد!

خلاصه همچنانکه موقعیت من درنزدمعلم ورزش ومدیر مدرسه روزبه روز خوب وخوب تر می شد، "فضولی " من برای دوستان کیهان ورزشی بیشتر وبیشتر می شد!بطوری که به آنها می نوشتم:خبرهای ارسالی مرابدون کم وکاست بچاپ برسانند! واین فضولی ها بجایی رسید که روزی نامه ای ازکیهان ورزشی با امضای آقایی که فکرمی کنم "الهی " نام داشت بدستم رسید که در آن نوشته شده بود:آقای بهمن مشفقی!نامه های شما طوری است که خونسردترین آدم ها را عصبانی می کند!

حساب کاردست ما آمد،به همین جهت سال بعد که برای ادامه ی تحصیل به تهران رفتم ودر دبیرستان رازی تهران ثبت نام نمودم ودفترکیهان ورزشی هم دردوقدمی من قرارداشت وبه قول معروف دم چک شان هم بودم،دیگر هوس "فضولی "  "خبرنگاری افتخاری "نکردم که نکردم!

اکنون پس از گذشت چنددهه سابقه ی خبرنگاری افتخاری آرزو دارم لااقل فتوکپی آن چند فضولی را که در اولین سالهای انتشارکیهان ورزشی کرده ام به یادگارداشته باشم.وهرکس که مرا دراین راه یاری نماید ممنون همیشگی خود خواهد ساخت.

                                                                 پایان-امرداد ماه سال 1389-لاهیجان-دکتربهمن مشفقی

 

توضیح:این نوشته درتاریخ 28 آبانماه سال 1382درروزنامه ی اعتماد بچاپ رسید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:26  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

بهمن محصص، "بهمن محصص" بود، "بهمن محصص" زیست و "بهمن محصص" چشم از جهان فرو بست

با "بهمن محصص " که بهتراست اورافقط به همین عنوان نام برد،علاوه بر اینکه آشنای نسل ما است،درضمن از طرف همسرم که از خاندان محصصی می باشد،آشنایی وارتباط داشتم.درده ودوازده سال اخیر هربار که به ایران سفرمی کرد و به لاهیجان می آمد فقظ در خانه ی مادرهمسرم،شادروان ثریا محصصی، ودخترش که همسرم باشداقامت می نمود.! 
انسان وقتی بااو روبرو می شد احساس می کرد با "ابر انسان وابرهنرمندی مواجه است!به همین جهت خودبخود سعی می کرد مواطب همه ی حرکات ورفتا روگفتارش باشد! حوصله ی بچه های مرا بیشتر ازمن داشت!(شاید بخاطر نزدیک بودن به نسل او که نقد فراوان به نسل خودداشت حتی به جلال آل احمد! )به همین جهت من همیشه سرا پا گوش بودم."بهمن محصص علاقه اش را به افراد برزبان نمی آورد ولی با رفتارش نشان می داد!بعضی از کتابهای کم نظیرش را که افراد سرشناسی چون نیما یوشیج و جلال آل احمد امضاء کرده بودند به کتابخانه ی شخصی ام لطف کرد که در قفسه ی ویژه ای قرارداده ام.بیشترین همنشنی را دراین سفر ها به فرزندانم "مرمر"که او لقب "مروارید به اوداده بود، وبخصوص با پسرم محمد علی داشت که خاطرات ثبت شده ی بی نظیری دارند. 
"بهمن محصص "بهترین سرمایه را برای همه بخصوص جوانان علاقمند به "هنر " گذاشت وآن "مطالعه ی بهمن محصص " وکشف ناشناخنه های او می باشد. 
"بهمن محصص " به ماوراءطبیعه اعتقاد نداشت وآمرزش خواهی وتسلیت در اندیشه اش جایی نداشت! او "بهمن محصص " بود و "بهمن محصص " زندگی کرد و"بهمن محصص " هم چشم از این جهان فروبست. 


لاهیجان مرداد ماه سال 1389 شمسی-بهمن مشفقی.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 13:17  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

آگاهی وجامعه؟!مارکسیسم به عنوان علم،ومارکسیسم به عنوان موعظه ی اخلاقی؟!

آگاهی وجامعه!؟

مارکسیسم به عنوان علم؟مارکسیم به عنوان موعظه ی اخلاقی؟!

 

مارکسیسم به عنوان علم جامعه ،با مارکسیسم به عنوان موعظه ی اخلاقی درتضاد است،وقتی این تضادرا درنظر می گیریم ّ، به آخرین سوآل می رسیم که نزد منتقدان دهه ی 1890-1900 بیشتربطورضمنی مطرح بود تا بصورت صریح وآشکار.مارکس وقتی دانشمند علوم اجتماعی است ازسنت عقلانی عصرروشنگری پیروی میکند،باگذشت ومنصف است وحتی قدرزحمات دشمنانش یعنی سرمایه داران وبورژوآزی صنعتی را می داند!اما وقتی به مقام پیامبری در می آید لباس غضب می پوشد!درمجادله رحم وانصاف ندارد وخصم را به باد توهین وتحقیرمی گیرد.کسانی که ازچپ وراست گورعصرروشنگری را می کندند،آثارمارکس را درچنین لفافی راهنمای خویش قرارمی دادند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:57  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

ارنست همینگوی به روایتی دیگر! "اینکه هنرکافی نیست!؟

چندروزپیش چهل ونهمین سال درگذشت نئیسنده ی نامدار "ارنست  همینگوی "بود.نوشته ی حاضر نگاهی ویژه به زندگانی او دارد که درکمترجایی نوشته شده است.

 

اینکه هنرکافی نیست؟!

 

"پال جانسن "نویسنده ی انگلیسی درخصوص زندگانی "ارنست همینگوی "درکتاب با ارزش وخوندنی اش :"روشنفکران "جزییات بیشتروتازه ای ازگوشه های مختلف زندگی ی "همینگوی "بیان می کند که بسیار جالب وشنیدنی است.

کتاب "روشنفکران "درسری مطالعات اجتماعی بکوشش دبیر سختکوش وروشن ضمیر آن مجموعه،استاد هرمز همایون پور وبه همت مترجم توانا آقای جمشید شیرازی ازسوی انتشارات فرزان منتشر شده است.

"پال جانسن "درشرح زندگانی همینگوی می نویسد:همینگوی برای زندگی کردن قواعدخاص مربوط به خود داشت که برپایه ی :شرف-حقیقت-وفاداری.استواربود.او اضافه می کند، “همینگوی “ به هیچیک از این سه قاعده عمل نکرد!زیرا آن قواعدنیزبه او وفا نکردند !.شایدمهمتزازهمه این بودکه همینگوی احساس می کرد به  هنرش وفادارنمانده است.

همینگوی نقص های جدی داشت،اما ازیک لحاظ کمبودی نداشت وان"شرافت هنری "بود.این شرافت هنری درسرتاسر زندگی اش همچون فانوس دریایی می درخشید.اوبرای خود این وظیفه را تعیین کردکه در انگلیسی نویسی وداستان نویسی شیوه ی تازه ای بوجودآورد ودراین کار موفق شد واین شیوه یکی ازوقایع برجسته ی تاریخ زبان انگلیسی ویک بخش جدانشدنی ازآن بشمارمی آید.

آخرین عکسی که در خانه ی او در نزدیکی "آیداهو "خریده بود ازاو برداشته اندبه اندازه ی کافی گویا وغم انگیز است.باوجوداین هنوزسرپا وزنده  بود وفکرزندگی برایش تحمل ناپدیرشده بود.

اگر "همینگوی " هنرمندی ی "کمتری داشت شاید به عنوان یک "انسان معمولی "این موضوع برایش مهم نبود ودراین صورت مانندبسیاری از نویسندگان به سادگی "رمانهای کم ارزشی "می نوشت ومنتشرمی ساخت.

پدرومادرهمینگوی هردو سخت مذهبی بودند وعضوفرقه ی کلیسای خودمختارپروتستان بودند.خواهرهمینگوی می گوید:پدرومادرمقررات اخلاقی مذهب پروتستان را به دقت به فرزندان خودتحمیل می کردندوهرگونه ازآن بشدت مجازات می شد.مادرم با برس سر وپدرم با تسمه ی تیغ تیزکنی به کفل بچه ها می زدند!اگربچه هاهنگام دروغ یا ناسزا گفتن گیر می افتادند،دهان شان را با صابون تلخ می شستند.پس از آن مجازات مجبورشان می کردندزانو بزنندوازحداوندبخشایش بطلبند.!

پدرهمینگوی یک بار به او نوشت :می خواهم همه ی آنچه را که از نظرمردانگی،خوب،شریف،شجاعانه،و مودبانه.است داشته باشی:ازخدابترسی وبه زنان احترام بگذاری.

مادرش از او خواست:یک قهرمان پروتستان باشد،سیگارنکشد،مشروب نخورد،پیش از زناشویی عفیف وپس از آن وفادار باشد وهمواره پدر ومادربویژه مادررامحترم بدارد وازآنها اطاعت کند.اما همینگوی از این بابت فرزند خلفی نبود!

"پال جانسن "می نویسد:دردوره ی نوجوانی تصمیم قاطع گرفت که در کلیه ی کارها دنبال "نبوغ وخواستهای خویش برود " وبرای خودتصویری از مرد شریف وزندگی خوبی که پاداش اوست پدیدآورد.

"همینگوی"خالی از هرگونه روحیه ی مذهبی بود،بطورخصوصی در هفده سالگی مذهب را رها کرد....درنخستین فرصت ازعمل کردن به مقررات مذهبی دست برداشت.وقتی 21 ساله شد برای اطمینان خاطرمادرش به اونوشت:درمورد اینکه من مسیحی خوبی باشم نگران نباش وگریه وبی تابی مکن،من مثل گذشته هستم،هرشب دعا میکنم وایمانم به استواری گذشته است !اما این دروغی بیش نبود که به خاطر حفظ آرامش مادرش گفته می شد.!

"پال جانسن "می نویسد: "همینگوی " هم اگاهانه وهم بدون تفکردروغ می گفت،مسلما می دانست که درمواردی دروغ می گوید واین نکته را در داستان دلچسب "خانه ی سرباز "در مورد "کربس "شخصیت داستان روشن کرده است ومی نویسد:غیرطیبعی نیست که بهترین نویسندگان دروغگو هستند وبخش بزرگی از حرفه ی آنها دروغ گفتن واختراع کردن است...آنان اغلب نا آگاهانه دروغ می گویند وسپس با پشیمانی زیاددروغ های خود را بخاطرمی آورند.!

 "همینگوی "بنا به عادت دروغ می گفته است:درپنج سالگی به دوستانش گفت:اسبی رم کرده را یک تنه مهار کرده است!به یکی ازدوستانش در هیجده سالگی گفت:یک ماهی شکار کرده است،حال آنکه آشکارا آنرا ازبازارخریده بود!برای خور رگه ی سرخ پوستی اختراع کرد وادعا کرد که دخترانی سرخ پوست دارد!

زندگینامه اش "جشن بیکران "یکسره غیر قابل اعتماد است.درباره ی پدر ومادر وخواهرانش گاه بی هیچ دلیل آشکاردروغ می گفت.بسیاری از پیچیده ترین وتکرتری ترین دروغ های "همینگوی "مربوط به دوران خدمت او درجنگ جهانی اول است.جنگ همینگوی را دروغگوترکرد!

درباره ی اینکه او نخستین کسی بودکه درسال 1944 به پاریس آزادشده قدم گذاشته،دروغ گفته است!

درسال 1920اختلاف او با مادرش به اوج رسید.درژوییه ی آن سال مادرش "گریس "سرزنش نامه ای به شرح زیربرای او نوشت:زندگی هر مادری مانندیک بانک است،هرفرزندی که ازاو بوجودمی آیدبا حساب بانکی گزاف وظاهرا پایان نا پذیری پا به جهان می گذارد.کودک مرتبا از آن حساب برداشت می نمادید ودرتمام سالهای نخستین زندگی هیچ پولی به حساب آن نمی گذارد،سپس تازمان نوجوانی درحالیکه از بانک بسیار زیاد برداشت کرده است>"چندشاهی "بصورت بعضی خدمت هایی که ازروی میل انجام می گیرد:چند کارخیراندیشانه و "متشکرم "به حساب ریخته می شود.هنگام مرد شدن درحالیکه بانک عشق ومحبت عرضه می کند،لازم است پول قابل ملاحظه ای به حساب ریخته شود بصورت سپاس وقدر دانی وعلاقه به عقاید وکارهای مادر،وسایل کوچک راحتی برای خانه،تمایل به هواداری از تعصبات خاص مادر وبه هیچ عنوان به عقاید او توهین نکردن،بایک بوسه وفشردن دست، گل،میوه ،شیرینی،پوشاک کوچکی برای مادر به خانه آوردن،به گونه ای پنهانی پول قبض ها را پرداختن،فقط برای اینکه خیال مادر از بابت پرداخت انها راحت شود،به حساب گذاشتن چیزهایی که حساب رامعتبر نگاه دارد.بسیاری از مادرانی را که من می شناسم این چیز ها وهدیه ها وعوض های برجسته تری را از پسرانی که توانایی های کمتر از پسر من دارند دریافت می کنند.!پسرم ارنست!اگر به خود نیایی وازطفیلی گری تن پرورانه ولذت جویی دست برنداری واز وظایف حویش دربرابر خداوند ونجات دهنده ات عیسی مسیح غفلت کنی،جزورشکستگی چیزی در انتظارت نیست!تو بیش از موجودی خود برداشت کرده ای!

"گریس "سه روز درباره ی این سند اندیشید وسپس شخصا آنرا به او داد.

"همینگوی "چنانکه می شد انتظار داشت،با خشمی بالا گیرنده وماندگارواکنش نشان داد وازآن پس با مادرش همچون یک دشمن رفتار کرد تا آنجا که یکی از دوستان نزدیک همینگوی می گوید،همینگوی از آن پس از مادرش به نام "پتیاره"یاد می کرد.!

"همینگوی " درتعریف هنر داستان نویسی می گوید:آنچه را به شما احساس بخشیده،آن حرکتی را که درشما هیجان بوجودآورد،بیاییدهمان را به روشنی بنویسیدتا خواننده نیز بتواند آنرا به روشنی ببیند.همه چیز را باید با ایجاز،به اختصار،سادگی،با افعال بی قاعده وجمله های کوتاه نوشت.

"پال جانسن "درقسمت دیگری از بیان شرح حال "همینگوی "به بلا ها وحوادثی که ازآغاز تا انجام زندگی همینگوی به او روی می آورداشاره ی جالبی دارد ومی نویسد:"همینگوی "به علل مختلف وبه سبب شکل نامناسب وهیکل درشت،در سراسر زندگی خوددرمعرض تصادفات وحوادث قرار گرفت که فهرست آنها به گونه ای ناراحت کننده ودراز است!

درکودکی در حالیکه چوبی در دهانش بودبه زمین خوردولوزه هایش بریده شد.-قلاب ماهیپیری به پشتش فرو رفت-درفوتبال ومشت زنی زخم هایی برداشت .

درسال 1918درجنگ به شدت زخمی شد-یک بار با مشت شیشه ی ویترینی را خورد کرد-دوسال بعد با راه رفتن روی شیشه ی شکسته پاهایش زخم برداشت-بعلت افتادن روی میله قایق دچار خونریزی داخلی شد-با انداختن کتری اب جوش خود را سخت سوزاند(1922)-رباط عضله ی یک پایش پاره شد(1925)وپسرش مردمک چشم سالم اورا برید-(1927)در بهار سال 1928 نخستین تصادف سخت می خواریگی اش به وقوع پیوست وآن هنگامی بود که دربازگشت به خانه طناب پنجره ی سقف رابا زنجیر توآلت عوضی گرفت .تمام ان حفاظ شیشه ای سنگین را برسر خودفرودآورد ودرنتیجه دچارخونریزی مغزی شد وسرش نه بخیه خورد.ماهیچه ی کشاله ی رانش پاره شد(1929)-منگنه ی ساک به انگشت سبابه اش اسیب رساند-اسبی رم کرده اورا آسیب رساند وبازویش در تصادف اتومبیل شکست ( 1935)-هنگام لگدکوبیدن به دری بسته شست پایش شکست-با پایش آیینه ای را خورد کرد وبه مردمک چشم ضعیف خود آسیب رساند(1938)درسال 1944 بر اثرتاریکی اتومبیل خودرابه یک تانکرآب کوفت-هنگامیکه مست بودومی کوشیدیک کوسه ماهی رابا چنگک شکارکندازسلاحش تیری رهاشد وبه پایش خورد(1935)-بعلت انداختن موتورسیکلت درگودال کنار جاده دو ضربه ی دیگر به سرش وارد شد-درسال 1949هنگامیکه باشیری بازی می کردحیوان به او سخت چنگال زد-درسال 1950درقایقش فروافتادوسرش زخم برداشت یک شریانش پاره شد وبرای پنجمین باردچارضربه ی مغزی شد.

درسال 1953براثر بیرون افتادن از اتو مبیل شانه اش رگ به رگ شدودرزمستان ان سال در آفریقا یک رشته حادثه برایش اتفاق افتاد از جمله:سوختگی شدیدهنگامیکه درحال مستی می کوشیدآتش بوته را خاموش کند.دوتصادف هواپیما که ضربه ی مغزی دیگری به او وارد کرد،شکستگی کاسه ی سر،دررفتگی شانه وبازو وفلج شدن ماهیچه ها-ترک برداشتن دومهره ی ستون فقرات-زخم های داخلی-تورم کبدوطحال وکلیه ها وسوختگی.این حوادث که معمولابعد از میگساری رخ می دادتقریبا تا زمان مرگش ادامه داشت.

پارگی عضلات،دررفتگی مچ پا هنگام پریدن از روی حصار(1958)ویک تصادف دیگراتومبیل(1959)......

 

                                                    XXXXXXXXXXXXXXXXX

درسالهای پایانی عمرآگاهی همینگوی از اینکه توانایی بازیافتن نبوغ خود،چه رسد به گسترش دادن آن رانداردبه چرخ گردنده ی افسردگی ومیخوارگی شتاب بخشید.پدرش از وحشت بیماری کشنده اش خودکشی کرده بود.

همینگوی می ترسیدکه بیماریش کشنده نباشد.دردوم ژوییه ی سال 1961 پس از معالجه های گوناگون برای افسردگی وپارانویا  بهترین تفنگ دولول شکاری انگلیسی خودرا برداشت ودو فشنگ درآن گذاشت وجمجمه ی خویش را متلاشی کرد!

چرا همینگوی مشتاق مرگ بود؟!این حالت میان نویسندگان به هیچ روی غیر عادی نیست!

"همینگوی"مردی بودکه هنرش اورا کشت وزندگی او درسی می آموزدکه روشنفکران باید اورا فرا گیرند:

                   اینکه هنر کافی نیست!

 

منبع:کتاب روشنفکران-پال جانسن-انتشارات فرزان

 

 

 

                                                    لاهیجان- مردادماه سال 1389-دکتربهمن مشفقی-پزشک عمومی

                                               

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 1:3  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

آگاهی وجامعه

آگاهی وجامعه!؟

"روژه مارتین دوگار"خالق اثرماندگار:"خانواده ی تیبو "که در ضمن به اولقب "میناگرمحتاط ادبی "هم گفته اند.می نویسد:

من درزندگی سه مرحله ی درد ناک را ازسرگذراندم:اولی جوانی ام رامنقلب کرد.!

دومی چهل سالگی ام را بهم ریخت!

سومی،شاید دوران پیری ام را تباه کند!

مرحله ی اول وقتی بود که کودک شهرستانی ومتدینی مثل من،یک شب بعد ازاینکه چهار کتاب انجیل راپشت سر هم خواند،یکباره متوجه شد که همه ی اینهایک سلسله تناقض های بهم بافته بیشتر نیست!

دومی وقتی بود که پی بردم،آقایی به نام "استرهازی "که افسر فرانسوی بود وبرای آلملنی ها جاسوسی می کرد وگندی بالا آورده بود که اسمش :"خیانت به وطن "بودبه عوض اینکه محکومش کنند می آیند آقای دیگری را به نام "دریفوس "که کاری نکرده بود ولی یهودی بود بجای او شکنجه ومحکوم می کنند!

مرحله ی سوم یک هفته پیش بود که روزنامه ها اتمام حجت اتریش راچاپ کردند ومن دیدم که یک بازی بیلیاردشروع شده است!آنوقت فهمیدم که ملتها باید بهای برخورد گلوله ها رابپردازند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:54  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

نکاتی درمورد آسفالت خیابانها وکوچه های شهر ما (لاهیجان) خانه ی ما!

Bahman Moshfeghi: نکاتی درخصوص آسفالت خیابانهای شهرما(لاهیجان )خانه ی ما

نکاتی درخصوص آسفالت خیابانهای شهرما(لاهیجان )خانه ی ما
Share
هیچ شهروندی نیست که از کوشش‌های مسئولین شهر و شهرداری در تلاشی که برای رفاه شهروندان به خرج می‌دهند قدردان نباشد، ولی گاهی این قدردانی‌ها با تذکرات و توجه دادن‌هایی همراه است که نباید دلیل بر ناسپاسی آن شهروند باشد! از جمله این توجه من شهروند به عزیزانی که زحمت آسفالت نود هزار مترمربع را به خود دادند این است که برای هر کاری یک حداقل زمان بهره‌وری درنظر بگیرند. پیش‌بینی من این است که این آسفالت‌هایی که من این ماه‌ها و هفته‌ها شاهد هستم، در مدتی کمتر از زمان متعارف دوام بیاورند. در همین نود هزار مترمربع شما می‌توانید جاهایی از آسفالت را پیدا کنید که اصلاً گویی آسفالت نشده است. من دلم می‌خواهد دوستان تاریخ این آسفالت‌ها را یادداشت کنند تا معلوم شود مدت دوام آن‌ها چقدر بوده است؟ من وقتی این آسفالت‌ها را دیدم و در بعضی جاها گویی اصلاً آسفالت نشده است و به همان وضع اول می‌باشد، به طنز گفتم دوستان به‌جای آسفالت‌کاری دست به "سیاکاری" زدند و متراژ مورد اشاره را سیاه کردند! نه آسفالت به آن قوام و دوام متعارف. من اگر طرف قرارداد، یعنی شهرداری بودم، هیچ‌گاه پول مقاطعه‌کار را یک‌جا نمی‌دادم (خدا نکند که حسن انجام کار هم داده شده باشد)، بلکه در قرارداد حداقل مدت دوام آن را تعیین می‌کردم و اگر خدای نکرده از آن حداقل مدت هم دوام و قوام آسفالت کمتر بود، ادعای مغبونیت و خسارت می‌کردم. با آرزوی توفیق خدمت برای همه خدمتگزاران.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 17:17  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

غامض نویسی ودشوارگویی

سخنی درمورد غامض نویسی ودشوارگویی !

ازجمله کتاب های ارزشمندی که درماههای اخیرمطالعه کردم کتابی بود به نام :"گزیده ای ازمقالات استیس "  نویسنده ی کتاب " فلسفه هگل "است.دراین کتاب ده مقاله درباره علم،فلسفه ،ارزش واخلاق به چاپ رسید وعبدالحسین آذرنگ ،مترجم پرآوازه آنرا ترجمه کرده است.درهیجده سال پیش درسری مجموعه بحث های فلسفی به شماره -1-ازسوی انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی به چاپ رسید.مترجم کتاب در معرفی "استیس "می نویسد :استیس نویسنده ای ماهروهنرمند است،مسایل ومفاهیم پیچیده فلسفی را به روشن ترین وساده ترین زبان ممکن وبا انشایی فصیح وبلیغ بیان می کند. "استیس "را فیلسوفی انگلیسی وآمریکایی می دانند.او متولدسال 1886میلادی درلندن است.تحصیلات خودرادردانشکده های اسکاتلند وایرلند به پایان رسانده وبه اخذدرجه ی دکترانایل آمد."استیس "درسال 1955درهفتادوپنج سالگی ازدانشگاه باز نشسته شدواوقات خودرا صرف تحقیق ونوشتن کرد.شادروان حمید عنایت کتاب "فلسفه هگل "اوراچهل ودوسال پیش ترجمه کرد.بهاالدین خرمشاهی کتاب "عرفان وفلسفه "اورا ده سال بعد ازآن ترجمه کرد. "استیس "درایران بخت نیک این را داشت که دوصاحب قلم توانا ودو نثر نویس چیره دست نخستین معرفان او به خوانندگان ایرانی بوده اند.

استیس "خود نویسنده ای است ماهر وهنرمند ودرنوشته هایش سعی تمام کرده است تا مسایل ومفاهیم پیچیده فلسفی رابه روشن ترین وساده ترین زبان ممکن وبا انشایی فصیح وبلیغ بیان کند. "استیس " از عامض نویسی ودشوارگویی وفضل نمایی ومراعات نکردن خواننده بی اندازه بیزار است.!تاریخ انتقادی فلسفه یونان-نظریه شناخت وجود-دین واندیشه نو-مفاهیم عرفانی-معنی زیبایی -مفاهیم اخلاق-سرنوشت انسان غربی-انسان برضد ظلمت.ازدیگرآثارارزشمندی است که ازاو به چاپ رسید.استیس "شعر هم می گفته است وشمارزیادی مقاله درباره علم ،ادبیات ،شعر،هنر،سیاست ،ومسایل جاری روزوبین المللی که با زبان بسیارروشن وغیر تخصصی نوشته شده درنشریات عمومی به چاپ رسیده است.

اندیشه های فلسفی  "استیس "را بطورکلی به دودوره متمایزمی توان تقسیم کرد:دورانی که اوفیلسوفی است تجربه گرا وپیرو سنت تجرب فلسفه ی  "انگلس "ودوره ای که سالهای کهولت که ازدایره این سنت پابیرون می گذارد وبه عرفان وبسیاری ازمسایل دیگر آشتی برقرارمی سازد.

"استیس "پس ازمطالعات وسیع درعرفان ودراحوال عرفا به این نتیجه رسیدکه تجربه های عرفانی واقعیت داردودرهمه ی فرهنگ ها،هرچند که تغییرات آن متفاوت است،شباهت هایی میان آنها دیده می شودوبنا به نتیجه گیری های مشرب تجربه گرایی نمی توان منکرتجارب عارفانه شد.

درسالهایی که اندیشه های فاشیستی ومکتب های سلطه جوبرجهان غرب سایه ظلمت افکنده بود " استیس "بانوشتن چندمقاله ی بی پروا وانتشارکتاب "سرنوشت انسان غربی "عمق وحشت خودراازسلطه گرایی های بی خردانه نشان داد.درسالهای مختلف مقالات تندی علیه استعمارنوشت وبا آزادگی وآزادفکری ازحیثیت بشردرمقابل ظلم وجوروتعدی واستبداددفاع کرد.

درمقاله ای به مبانی حقوقی استدلال های صهیونیستی بشدت حمله کرد.درسالهای آخرعمرش عواطف شدیدونگرش مشفقانه ومعتدل اوازخلال نوشته های سیاسی وضد استبدادیش نمایان است.

"استیس "درمقاله ای درباره علم وفلسفه نوشت :اگراندیشه ی فلاسفه ودانشمندان اززبان فنی،زبانی که عادت دارندمنظورشان رابا آن ادا کنند،به زبان ساده که دنیا می تواندآنرا بفهمدترجمه شود ازچه راه می شود این اندیشه هارابیان داشت؟ "استیس "می پرسد:ارزش دانش بشری برای چیست؟بعدپاسخ می دهد،بنظربسیاری ازمردم ارزش (دانش )وارزش اکتشافات درسودمندی های عملی آن است که به بشرارزانی می دارد.ارزش والای دانش درتعالی وتوسعه ی ذهن انسان وبطورکلی است که دانش علت آن است.

ریاضیات به خودی خود دانش نیست بلکه ابزاری است برای رسیدن به دانش."نیوتن " و "انشتین "که ریاصیات را بکاربردندبرای این ازریاصیات استفاده کردند که دررسیدن به مفاهیم گسترده ومهمی درباره جهان به آنها کمک کند،ریاضیات وسیله است برای رسیدن به هدف."استیس "معتقد است هدف واقعی آموزش آموختن چیزهایی به انسان است که درزندگی واقعا ارزشمند باشد.آموزش به هدف ها توجه دارد، "استیس "می افزاید:اگردراین جهان بشری با عقیده ی نامعقولی روبرو شدیم که عده ی زیادی ازمردم آنرااختیارکرده باشند ،بجای جستن دلایل بهتراست انگیزه هارابجوییم.

" استیس "تاکیدعجیبی به ساده نویسی دارد.دراین زمینه می نویسد،عشق به کلمات طویل واصطلاحات فنی درواقع چیزی جزنشانه ی ذهن علیل نیست!نوعی بیماری فکری است.اوبیماری این قبیل افراد را "بزرگ نام شیدایی "نام می دهدومی گوید:اگرکلمه یاعبارت ساده غیرفنی مقصودانسان رابه خوبی اصطلاح فنی بیان می کندهیچگاه سعی نکنیداصطلاح فنی بکارببرید.

بکارگرفتن سبک نگارشی خوب وزبان ساده مناسب همواره ابلاغ معنی رابه هرکس که مخاطب نوشته باشدتسهیل می کند.نوشته های برتراند راسل نمونه ی روشن بهترین سبک نگارشی فلسفی دردوره های اخیر است.

"بزرگ نام شیدایان "مظنون به تهی مایگی ومتهم به بی ذوقی اند."استیس "می گوید:اگرمی خواهید اندیشه مبادله شودبایدکلمات وجملاتی بکاربریدکه برساندکه حس تشخیص زیبایی وارزشیابی زبان را دارید.اگرمنظورتان "سیر " به معنی "جریان "است ،چرا بنویسیم "فراپوشش "؟!اگرمقصودتان "متعادلی " است چرا بنویسیم " هستنده فراباشنده"؟!

"استیس "سپس به جریان قرائت یک متن نامفهوم ازیک ایرلندی زیرک تحت عنوان :"روح عصر "درانجمن فلسفی یکی اردانشگاههای انگلستان اشاره می کندکه درآن گزارش یک بند وحتی یک جمله نبودکه کوچکترین معنایی داشته باشدیا اینکه نویسنده ی آن بخواهدمعنایی را برساند.

نوشته پربودازازکلمات طویل وجمله های دهان پرکن اعصارمتورم.ظاهرا گزارش با اهمیت بنظرمی رسیدولی معنایی نداشت!جالب اینکه اعضای انجمن با اشتیاق فراوان به آن گزارش گوش دادند!هیچ یک ازاعضاء متوجه نشدندکه انجمن به ریشخند گرفته شده است !بطوری که حتی بحث مفصل وعالمانه ای به دنبال آن درگرفت ودراین بحث هیچ یک ازاعضاء نگفتند که گزارش را نفهمیده اند.!" استیس " می گویدممکن است کسی درباره ی چیزی کتابهایی بنویسدکه یا یکسره بی معنی باشد ویا احتمالا غلط وتنها به این دلیل که ازکلمات به اندازه کافی طویل استفاده می کند ممکن است شهرت وسیعی بدست آورد!

نوشته ی مردم پسندجایگاه ویژه ای درعالم علم دارد،این نوشته هادرپیشرفت فکری بشرنقش اساسی بازی می کنند. "استیس "سپس به این مطلب پا فشاری می کندکه همه ی نوشته ها به یک اعتبار،حتی اصیل ترین ،عالمانه ترین وپیچیده ترین نوع آنهابایستس هدف شان این باشدکه تا حد امکان برای مردم مفهوم باشد.نوشته ای که همواره بتواندازهرجهت مناسب عموم خوانندگان باشد عمرش یک لحظه نیست.بیشترخوانندگان اگراحساس می کنندکه نویسنده دست کم سعی داردمعنایی را برای آنها روشن کندواصلا قصد نداردآنها را گیج ومرعوب کندویا هوشیاریش انها را بپیچاندسپاسگزارخواهدبود.فقط دراین معنی که بهترین معنا است می توان توقع داشت که نوشته اش مردم پسند باشد.

سبک  "برتراند راسل "بهترین است وگواه این واقعیت است که فلسفه ونیز فلسفه ی اصیل را می توان با زبان ساده ویا حداقل ممکن اصطلاح های فنی نوشت.

 

                                                                       پایان

 

توضیح:این نوشته درتاریخ یکشنبه 17 مهرماه سال 1384-درهفته تامه ی "لاهیجان بچاپ رسید.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 14:8  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

داستان شکسته شدن تابلوی مطب اینجانب به دنبال نوشتن مقاله ای دخصوص تخریب باغ ملی شهرما لاهیجان

شناسایی وحفظ حریم خاطره های جمعی ؟


متاسفانه امروزبعضی تجددگرایی را حتی دربی هویت ترین جنبه های آن ترجیح میدهند

چندی پیش یکی ازجراید صبح پایتخت میزگردی تحت عنوان "شیوه های معنویت بخشی به فضاهای شهری " تشکیل داده بودکه کارشناسان شرکت کننده درآن میزگرد نکات سودمند واساسی و جالبی را به بحث کشاندند. یکی ازشرکت کنندگان درآن میز گرد در مورد "هویت گریزی" درشهرها اعلان خطرکرده بود.در آن میزگرد سوآل شده بود: چرا شهرها هرچه بیشترگسترش می یابندازحال وهوای اولیه ی خود دورمی شوند وبه عبارت ساده تربی روح تر می شوند و حال و هوایی که اغلب برای ماهمراه با خاطره انگیزی ومعنویت است؟

"باغ ملی "یک شهر را هرچه می خواهید اسم بگذارید مختارید ولی بهترین وزیباترین نام " باغ خاطره های سالهای زندگی مردم هر شهر " می باشد وبه قولی "حریم خاطره های جمعی" است. درآن میزگرد گفته شد که موضوع خاطره بدون شک یکی ازسازوکارهای مهم روح انسان است وثابت شده است که فقط هم ازمیان موجودات زنده،انسان است که خاطرات خودراکاملا حفظ کرده است وبا آنها زندگی می کند وفضای شهری هم بخشی ازخاطرات انسانها را با خود دارد وشهرها تجلی خاطره های جمعی هستند.

صاحب نظردیگری درآن میز گردگفت: تاکیدمی کنم که ما بطورحتم باید نشانه ها و آثارمربوط به خاطره ی جمعی ملی را از اولویتی اساسی دربرنامه ریزی های شهرسازی برخوردارکنیم.

وی افزود: متاسفانه اغلب تجددگرایی را حتی دربی هویت ترین و افراطی ترین جنبه های آن ترجیح می دهند، بنابراین خیلی اهمیت دارد که درفضاهای کالبدی ما "حریم خاطره های جمعی "شناسایی شده وحفظ شود.

باکمال تاسف دراغلب شهرهای ما نوعی "نوگرایی ی بی هویت "درحال شکل گیری است واقدام به تخریب "باغ ملی "شهرما لاهیجان یکی ازنمونه های جالب دراین مورداست.

هنگامیکه درسوم شهریورماه سال گذشته دریکی ازروزنامه های عصر، مردم شهر ما خواندند: " شهرداری قصد بازسازی "باغ ملی " را با اختصاص بودجه ای به مبلغ دومیلیارد ریال رادارد" هیچگاه درخاطرشان خطورنمی کرد که برای این به اصطلاح بازسازی بیل های مکانیکی شهرداری لاهیجان و مقاطعه کارمربوطه باید خاک "باغ ملی " رابه توبره بکشند. مسئولین امربازسازی "باغ ملی "را با تعریض خیابان ها ومعابر و مکانهای معمولی وبی هویت یکسان گرفتند وهمان گونه که درآن موارد بیل های مکانیکی را به حرکت در می آورند دراین مورد شدیدترو مخرب تربه حرکت در آوردند.!

من ازمسئولین شهرداری تعجب می کنم، با وجود اینکه شاهد بازسازی مسجد قدیمی وتاریخی "مسجد جامع " شهرلاهیجان بودند ودیدند که دست اندرکاران بازسازی مسجد بدون اینکه کوچکترین تخریبی درفضا ومکان آن بعمل آورند آنرا به نیکوترین وشایسته ترین فرم بازسازی نمودند،چرا دراین مورد کار آنان راسرمشق قرارندادند؟! به همین جهت امروزآن پیرمرد نابینای مسلمان شهرما به کمک همان عصایی که قبل ازبازسازی مسجدحامع ازپله های مسجدجامع بالا می رفت وخود را به فضای روحانی آن می رساند به همان آسانی بازهم بعدازنوسازی مسجد ازپله های آن بالا می رود وخود را به فضای روحانی آن که هویت اصلی خودرا ازدست نداده است میرساند.ولی وقتی همین پیرمرد نابینا به مجاورت "باغ ملی " می رسد آنرا نمی یابد واگر به او بگویند اینجا "باغ ملی "است،سخت باورمی کند،زیراباهمان چشم های نابینا احساس می کند که "باغ ملی " هویت خودرا ازدست داده است.!

اکنون بسیاری ازکارشناسان وخیرخواهان درخصوص بازسازی شهرهای مناطق جنگی به مسئولین مربوطه هشدارمی دهند که دربازسازی آن مناطق که بعضا بکلی ویران شده است ازبی هویت سازی شهرهاپرهیزکنند.جاداردکه دست اندرکاران امر با مراجعه به آلبوم عکسهایی که ازباغ ملی شهر در آرشیو شهرداری وکتابهای مختلف وحتی آلبوم خانواده های لاهیجانی،ایده های مفیدی بگیرند و دربازسازی هرچه سریعتر و به هویت اصلی نزدیک ترساختن آن " حریم خاطره های جمعی "مردم لاهیجان اقدام کنند.ا

نشاالله. لاهیجان .دکتربهمن مشفقی.

 

                                                                                                          توضیح:

علت نگارش مجدد این نوشته تقاضای فراوان همشهریان عزیز بخصوص جوانان از داخل وخارج کشورمی باشد.بخصوص عکسهای جالبی که آقای مهندس هادی جمشیدی عزیز از "مکان های خاطره انگیز شهر ما به تماشای عموم گذاشتند.درضمن اضافه می نماید به دنبال چاپ این نوشته درشماره ی یکشنبه 4 خرداد سال 1376 یعنی 13 سال پیش،تابلوی مطب اینجانب با همان تنه ی درختانی که محوطه تخریب شده ی باغ ملی را محدود کرده بودند شکسته شد ومرتبا شب وروز افرادی با تلفن مرا تهدید می کردند که اگر درکارشهردار و شهرداری فضولی بکنی !اینبار بجای تابلو سرت را خواهیم شکست.سالها آن تنه ی درخت را درمطب داشتم.البته عکس هایی از تابلو شکسته دارم که اگر پیدا کردم به تماشا خواهم گذاشت.جالب اینکه اعتراض ایجانب به این کارازسوی نطام پزشکی لاهیجان به فرمانداروقت لاهیجان اعلام شد ومثل همیشه مدت خواستند ما مسول این کار را به آنها معرفی بکنیم.درحالیکه خودشان بهتر از هرکس انهارا می شناختند.جالب تراینکه شکننده ی تابلوی من یک رفتگر شهرداری بود که کارش جمع کردن "گاوها " ازسطح شهربود ودرضمن او وخانواده اش بیماران من بودند.حتی دستوردهنده ی این کارهم از بیماران من بود.ََ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 20:45  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

نظری به گزارش مجمع عمومی انجمن پزشکان عمومی ایران

موضوع جایگاه ومقام ومنزلت جامعه ی شریف پزشکی وپزشکان سالها است که به حاشیه رانده شده است ومتاسفانه آنطورکه باید به اهمیت مسئله پی برده نشده است.!

گزارش دوست وهمکار عزیز ما اقای دکترمهران قسمتی زاده درشماره -80- ماهنامه پزشکان گیل آنچنان تاسف برانگیزاست که بی خیال ترین عضو جامعه شریف پزشکی را وادار به فکرکردن وچاره اندیشی می اندازد.

هیچ چیزبدتراز مورد تحقیر و تخفیف قرارگرفتن انسان و تن دردادن به آن نیست بخصوص اگرمسئله درقلمرو پزشکی وپزشکان باشد که دراین مورد تحمل حتی یک مورد آن قابل گذشت نیست.

علت اینکه جامعه ی شریف پزشکی به چنین وضع وروز اسفناکی افتاده است این است که ازروز اول با اولین تحقیر و تخفیف که مواجه شد،عکس العمل فوری و مناسب وجدی داده نشد درنتیجه تحقیرها وتخفیف ها بتدریج به بدنه ی جامعه پزشکی وپزشکان نفوذ کرد وآثار زیان بخش آن به صورت "عادی شدن امر" و  "حساسیت بر نینگیختن " کنونی  در آورده است.!

" ژان پل سارتر "می گوید : "بدترین وخطرناک ترین امر دریک جامعه این است که " بدی " درآن جامعه  " عادی " شود.دراین صورت قبح " بدی " ازبین می رود ومردم دیگرمتوجه قبح " بدی " نمی شوند."

دراین مورد هم باید بگویم که "تحقیر و تخفیف "پزشکان وجامعه پزشکی "بدی "مدت هاست به امری عادی تبدیل شده است وآن حساسیت لازم را دربسیاری ازاعضا ی آن ایجاد نمی کند.

تالار ابن سینای دانشکده پزشکی دانشگاه تهران که سالها جایگاه عشق بی پایان من آموختن علم واخلاق پزشکی بود درروز 20 خرداد ماه سال جاری شاهد تاسف انگیزترین صحنه وت حقیرآمیزترین رفتار به گروهی از پزشکان وجامعه ی پزشکی بود.وضع قیم مآبانه ای که درآن روز در جلسه موسوم به مجمع عمومی انجمن پزشکان عمومی ایران حاکم بود نشان می داد که گردانندگان مجمع اعتنایی واعتقادی به درک وحقوق حاضرین ندارند وخود را قیم آنها می دانند!ب ه همین جهت با تحمیل،دبیر مجمع وهیئت رییسه جلسه ،که مغایرت داشتن کار انها با مواداساسنامه اظهرمن الشمس بود کارشان را آغازکردند.!

درآغاز دو اخطار آمرانه به حضار داده شد که :-1-"به حواشی نپردازید "! این نشان میدهد که متولیان ام می دانستند که بسیاری از حاشیه ها ازمتن مهم تر هستند.

-2-" حرف های اضافه نزنید "! با عرض معذرت ناچارم معنی آشکار این جمله را بیاورم که : "فضولی نکنید " ! است.

درهمین جا از دوستان عزیز شرکت کننده این سوال را می کنم: این اندازه تحقیر وتوهین ومحدود شدن در اظهار نظر کافی نبود که شما بلافاصله با اعتراض جلسه را ترک کنید؟ وماندید تا تحقیر ها وتوهین های بیشتری را که در گزارش تان آمده است را شاهد باشید؟!(بدی برای شما عادت شده است ! همان چیزی که سارتر گفت )به  همین جهت جلسه تبدیل به سربازخانه ای شد وهمه حاضرین را بخط کردند ودستورصادرشد:

فقط به سوآلاتی که دبیر جلسه به عنوان دستورجلسه مطرح می کند پاسخ  "بلی " یا " خیر "بدهید!

جالبتر، درحقیقت تاسف بار تر اینکه درگزارش آمده است که : "جلسه نه رییس ونه نایب رییس ونه منشی داشت !" وآقایان معترضین با وجود این درصندلی های خود جا خوش کرده بودند!

درگزارش آمده است : " هیئت رییسه(تحمیلی ) پاسخی به اعتراض ! آقای دکتر گل علی زاده نداد.(تعجب ندارد برای اینکه از نطر آنها دکتر گل علی زاده به حاشیه رفته بود و اضافی حرف زده بود. واین را هم حضرات دراول جلسه به حاضرین از جمله ایشان آشکارا گفته بودند وهمه با سکوت شان تایید کرده بودند بنا براین اعتراض ایشان موردی نداشت).

درحاشیه ی گزارش به نکات غم انگیز دیگری اشاره شد واز جمله آمده است :با تمام این احوال (بنطر من تحقیر ها وتخفیف ها)درانتها هیئت رییسه مجمع بدون توجه به اعتراضات !حتی اجازه طرح پیشنهادی انجمن های دوازده گانه رانداد و همان سوالاتی را که هیئت مدیره(تحمیلی) از پیش آماده کرده بود.به رای گذاشت ودرنهایت حضار( ازجمله معترضین وگزارش کننده ارجمند)با قیام وقعود به ........رای دادندبدون آنکه نحوه انتخاب 17 نفر یا جایگاه شورای هماهنگی در اساسنامه جدید مشخص شده باشد!

کلام شیرین پایان جلسه را دکترصفاری عضو هیئت ریسه گفت که چون این امر(روشن شدن مکانیسم اعضای هیئت مدیره) در دستور کار مجمع عمومی نبود.باید برای ان مجمع دیگری تشکیل شود!.

اما بامزه ترین پاراگراف گزارش درحواشی آن آمده است وآن اینکه: ازابتداء تا انتهای جلسه تعداد اعضای انجمن وهمچنین تعداد شرکت کنندگان جلسه اعلام نشد ومعلوم نشد که این جلسه که برای رسمیت یافتن به حضورنصف بعلاوه یک اعضاء نیاز داشت این تعداد همکاران را در خود جای داده است یاخیر؟!

 جالب اینکه درگزارش آمده است درحالیکه سالن گنجایش 400 نفر را داشت .دکترهویدا گفت انتظا رم این بود که 8000 هزار نفر شرکت کنند!

درپایان این نوشته را با شعری از خیام ونقل قولی به پایان می دهم:

          

                 ناگاه منادی یی در آمد زکمین      کی بی خبران را نه آن است ونه این !

وکمیسیون انجمن های تخصصی وزارتخانه با این استدلال که عمرقانونی هیئت مدیره فعلی پیش ازاین ها به پایان رسیده است،مصوبات مجمع فوق را کان لم یکن اعلام کرد.!

 

اشاره ی ضروری: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی.همینکه دوست عزیزم دکترقسمتی زاده ی سخت کوش این شهامت را بخرج دادند وآنچه را که درآن جلسه شاهد بودند به صفحات ماهنامه ی پزشکان گیل ودرحقیقت خمع کثیری از اعضای جامعه پزشکی برسانند جای تشکر وقدر دانی است.

 

                            لاهیجان 15 تیرماه 1389- دکتربهمن مشفقی –پزشک عمومی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 7:18  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

خاطرات ابوالقاسم کسمایی ونهضت جنگل

ابوالقاسم کسمایی ونهضت جنگل.

مسافرت ازبابل به گیلان نزدکوچک خان

 

بسوی کسماء-مدتی بود اندیشه ی ملاقات کوچک خان ودیدن اوضاع جنگل را ازنزدیک داشتم تا آنکه تصمیم گرفتم مسافرتی به جنگل نمایم،به خانم اظهار[کردم]ازطریق مشهدسر ودریا با کرجیهای بادی ترکمانها مسافرت[می کنم]سه شبانه روز درکرجی ترکمان توی دریا خوابیدیم تا به بندرپهلوی رسیدیم.همینکه پیاده شدیم تحقیقات کردم گفتندکرجی پست جنگل همه روزه از بندرپهلوی به "نرگستان "می رود ،مسافرهم تحت کنترل می برد به کرجی.پست جنگل نشسته به "نرگستان فومن "عزیمت نمودم.بعدازسه ساعت روی آب مرداب پهلوی به نرگستان رسیده چند نفرمجاهد دیدم...یکی ازمجاهدین هم مراشناخت.اسبی به یک تومان از نرگستان تا کسماء که یک فرسنگ بیش نیست کرایه نموده سواره به کسما رفتم.ورود به بازارکسماء درمهمانخانه ی محقری رحل اقامت انداخته اول شب بود پرسیدم میرزا را کجا می شود دید؟گفتند میرزا در "گوراب زرمق "تشریف دارند هردوروزی یک مرتبه به اینجا می آیند در اداره ی روزنامه اطاق آقای میرزامحمدی انشایی مدیرروزنامه جنگل می توانید ببینید درهئت اتحاد اسلام نیزممکن است.

دیدارحاج احمد کسمایی.

دراین ضمن صحبت گفتندهرگاه حاج احمد کسمایی را هم بخواهید ملاقات کنید این است که دارد می رود.برخاسته راه افتادم.حاج احمد موهای سرش زرد مانند درویش ها بلند،کلاه نمدی درسروریش زرد بلندی هم داشت.عبای نایینی به دوش.جمعی ازاهالی دهاتی وغیره،چندنفرهم مجاهدین ریش دارمسلح چارق به پا ازتفنگدارانش همراه او بودند من هم پشت سرداخل جمعیت شده ازدرب اداره ی روزنامه که یک محوطه ی جنگلی دارای جهاراطاق ویک ایوان بود[وارد]شدیم.

دربندرمشهدسرآقا میرزارفیع ریس تجارتخانه ی قاسم اف ههاسه جهارپاکت سربسته به من داده بود که به هیئت اسلام درکسماء برسانم.پاکتها همراه ودربغلم بود.

حاجی احمد که پا روی پله ها نهاده به ایوان وارد شد سلامی دادم،جواب سلامم راداده پرسید با که کارداریدوکه هستید؟گفتم اسم من ابوالقاسم کسمایی کارم حامل پاکت ها که در دست دارم باید به هیئت اتحاد اسلام برسانم.گفت ابوالقاسم کسمایی کیست؟گفتم بنده.بازتکرارکرد،گفتم عرض کردم بنده،جواب داد اینجا طویله نیست که سرزده آمده ای.من هم بدون وحشت فورا بلند گفتم نمدانستم اینجا طویله است،اگرمی دانستم نمی آمدم ودرطویله کاری ندارم.هرچه مجاهدین انگشت به دندان به من [با]اشاره می خواستند بفهمانند این حاجی احمد است شوخی نیست،ملتفت باش اعتنایی نکرده حرف خودرا که همان جوابی بود که دادم گفته حاجی احمدنگاه خیره ای به من نمود،داخل اطاق شد.من هم برگشته درمهمانخانه به جای اولیه ی خودرفتم نشستم،چایی خواستم، وبه خود گفتم فردا مراجعت می کنم وبه مازندران می روم .همین را که دیده ام درتاریخی که خواهم نوشت می نویسم :جنگل یعنی طویله که موسس آن حاجی احمد گفت و آداب محاوره نداشت.

دیداربا میرزاکوچک خان.

یک ساعت گذشت پیشخدمتی آمدبه نام یححی گفت میرزاآمده انددراداره روزنامه نشسته شمارا می خواهد.عبای برک بجستانی آسترتافته ای داشتم به دوش انداخته برخاستم با پیشخدمت رفتم،وارد اطاق میرزا شدم میرزامرا درآغوش گرفت وبوسید.همدیگررا درایام مجاهدت می شناختیم.ایشان هم دراردوی سپهسالار با مرحوم کسمایی بودند،مراپهلوی خود نشاندمعذرت خواست فرمودبایدببخشید حاجی شما را نشناخته بود.

میرزای مرحوم خیلی مودب ومهربان بودومحاوره ی خوبی داشت،قیافه اش جذاب،موهای سر وریش بلندش زردمجعد،چشم هایش زاغ،فی الحقیقه دوستداشتنی بود،انشایی هم مرا می شناخت.

مرحوم میرزا به انشایی فرمود آمدن این کسمایی هم به جنگل وکسماء وطن اجدادی خودخدا خواسته وپیش آمد خوبی است شما کمک خوبی خواهیدداشت.فهمیدم میرزا مرا برای روزنامه ی جنگل انتخاب کرده،گفتم قربان من نیامده ام اینجابمانم...درتاریخی که می نویسم این قسمت را هم درموضوع جنگل(آنچه دیدم)خواهم نوشت.میرزافرموداین معما را باید خودتان حل کنید که چه دیده اید؟

دراطاق انشایی چندین نفرمجاهدهیولا ومهیب ومرحوم دکترحشمت معروف هم که با میرزامانوس بودحضورداشت.گفتم آنچه دیدم مهم نیست،بیان حاجی است درمواجهه،بدون مطا لعه.پرسیدند جان کوچک بفرماییدچیست؟من هم حق واقع راگفتم(طویله)بعد ازاستماع این جمله سکوتی درهمه ارتاثیرتهوروروح پاک من ونکته سنجی ام حکم فرما شد.سپس میرزا فرمودماشما را دیگرنمی گذاریم بروید آمدن با خودتان بودرفتن با ما است.اینجا جنگل است هرکس بیاید خلاص ورفتنش با اختیارنیست حالا چندروزی مهمان ما هستیدتا ببینیم چه بایدبکنیم.

سخنان حاجی احمد.

حاجی احمدگفت حق با شما است،تقصیرازمن است که آن لغت را گفتم وآن جواب را شنیدم.پس ازآنکه واردشده میرزا را دیدم اظهارنمودم چنین جوان نازک لاعری با من مواجهه شد،صحبتی کردیم من نسنجیده لغت طویله گفتم،اوهم با کمال شهامت عین لغت را پس داد ورفت،این نوع افراد باشهامت بدرد وبکارجنگل می آیند.میرزا فکری نموده به یادش آمد وشما را شناخته که با اردو وتشکیلات سپهسالاربوده اید وازمنسوبین کسمایی معروف هستید،حالا خودتان را معرفی کنید.من هم خودم را معرفی کردم وشجره ی مرحوم حاجی علی کسمایی ونوه ی حاجی محمدصادق معین التجارکسمایی می باشم.حاجی احمد گفت ازطایفه ی حاجی علی کسمایی یک نفررعیت پیرمرد حالا درقریه ی کسماء زنده وباقی است.

آنچه به میرزا گفتم.

میرزا به انشایی دستورداد که کسمایی امشب مهمان شماست،تامنزل شان درعمارت هیئت اتحاد اسلام تعیین شود.بازگفتم اقای میرزابنده ماندنی نسیتم باید بروم،میرزا دوباره فرمود عرض کردم دوباره صحبت می کنم.میرزا برخاست ومجلس بهم خورد،من ماندم وآقای انشایی ویک پیشخدمت.انشایی هم مریض و اغلب دربستردرازمی کشید.به هرحال آن شب ودوشبانه روزدیگر درمح.طه اطاق اداره روزنامه بودم.روزسوم میرزا از "گوراب زرمق " به "کما " آمدبا من دوبه دو مذاکراتی نمود وخیلی میل داشت که من درکسما بمانم وکارکنم.به میرزا حرف ها گفتم :

1-راپرت مستی آن مجاهد که دربندرپهلوی مهمانخانه ی مشهدی مهدی که یک شب ماندم ومجاهدرا باآن ریش وگیس انبوه وموزربستهای طلا ودوربین آویخته ازگردن خود کانه یک فرمانده عالی است،با آن حرکات زشت زننده اش تا بچه امرد ازمشهدی مهدی به اصرار وتهدیدخواست.من عصبانی شده جلو رفتم وبه مجاهدگفتم اگرچه مست ولایعقلی ونمی فهمی ولی هوشت را جمع نموده گوش کن چه می گویم.

اولاچرا عرق خورده ومست شدی تو که خودت را بصورت میرزا شبیه کردی،ریش وگیس گذاشتی،موی سروصورت به این درازی وبلندی است که فی الحقیقه تقلید از میرزا می کنید،آیا میرزا هم این کارهایی که شما مجاهدین می کنید می نماید؟تهدید کرده گفتم فردادر "کما " خدمت میرزاخواهم بود،اسمت راپرسیدم وماموریتت را میدانم چیست.تمام حرکات تراراپرت می دهم احضارت کنندوازمجاهدی وجنگل اخراجت کنند.....گفت تو هرچه بگویی مطیعم.گفتم الان می گویم اب بیاورند سر وصورت خودت را بشوی،خشک شو وبخواب.همین کاررا کردم "موزر " ودوربینش را گرفته به مشهدی مهدی صا حب مهمانخانه امانت سپردم وخودش را هم خوابانیدم.حالا ملاحظه فرمایید یک نفرمجاهدجنگلی که ازشماتقلیدکرده آن صورت جنگلی را به خودداده،ان حرکات ورفتارش به سیاست جنگل آیا توهین نیست؟

2-یا حاجی احمدی که در راس واقع شده حرف زدن خودش رابلد نباشد به مثل بنده آدم مودب مانوس بگوید اینجا طویله نیست سرزده آمده ای، می خواست چه جور آمده باشم؟بنده که فبلا سلام داده وخودرا معرفی نمودم ،آنهم نه یک دفعه بلکه دو دفعه!

3-مکاری که اسبش را گرفته انددوروزاست آمده عرضحال به دفترهیئت اسلام بدهد ودادخواهی کند،کسی پاکتش را نگرفته ودرب در معطل مانده.

4-ازهمه بدتر اقا شیخ محمد حسن جنگلی را یگانه وبا دونفردیگر به مازندران می فرستید،ماموریت می دهید که مازندران را به گیلان اتصال یابد بجای اینکه یک سر به منزل اقای امیر موید-مرد به ان بزرگواری وایرانی پاک عالم رشید صاحب ایل سواد کوه که مازندران را تسخیر نموده آن هم مانند جنگل ضد مرکز وحکومت استبدادی است-وارد بشوند می روند به سردارجلیل کلبادی بهایی معروف وارد وی شوندوپیش او می مانند که علما وتجار واهالی...بگویند این چه جنگل وهیئت اسلامی است که نماینده فرستاده اندبه منزل سردار جلیل بهایی وارد شدند،دیدیدکه ازسوء تدبیرشما امیرموید اعتنایی به نماینده های جنگل ننمود ومازندران مستقل ماند.خوداقای امیر موید صراحتا به بنده فرمودند من مطلع هستم اقا میرزاشخصا آدم خوب وایرانی است اما تشکیلات جنگل بی رویه می باشد وتوسعه نخواهد یافت ومحدود خواهد ماند،عاقبت هم منحل می شود.شما مانند امیرموید شخص سیاس بزرگی را ازدست دادید.

سخنان میرزا-بیچاره میرزا آهی کشید گفت همه را صحیح گفتید وایراد های شما وامیر موید بجاست،اما چه کنم اختیارات جنگل کلیه با من نیست.قسمت اعظم با هیئت اتحاد اسلام وحاجی احمد است.درپول هم  من به هیچوجه دخالت نمی کنم.وجوهات که عبارت از مالیه باشدبا خود حاجی احمد استفهرکس را بخواهد به کاروجوهات می گذارد،هرکس رانخواهد نمی گذارد.بعد فرمود ریش ما تکان دادیم وابی گل آلود کردیم حالا باید امثال شماعناصرپاک بمانند وواردکارها بشوند،بدها را کم خوب ها رازیاد نموده کاروسیاست رابه دست بگیرند،تشکیلات را درست نمایند تا پیشرفت نموده ان شا الله به مقصود برسیم.من هم میدانم که عیب خیلی است اما یک دفعه درست نمی شود همان است که گفتم.حاجی احمد هم خصوصی با شما ملاقات خواهدکرد.

به میرزا گفتم گمان نمی کنم بنده با حاجی احمد توافق نطر به هم برسانیم،اورایک آدم خودپسند،جاه طلب وبد دیدم ومن مخالف این صفت های رذیله هستم.

میرزا فرمود برادردرویشی وروح پاک وآن مطالعات معنوی است که مانع از موافقت ما با آنها است .

چون خود میرزا هم از اخوان ومشرف به خدمت حضرت آقای ظهیرالدوله زوحی فدا بودند،با میرزا صفای فقیری کردیم.تشریف بردند دوباره "کما :و"کما " از "کسماء" دوغرسنگ بالاتر ونزدیک است به " گوراب زرمق ".

                                                                                     پایان.

 

منبع-برک های جنگل-نامه های رشت واسناد جنگل.

            به کوشش ایزج افشار-نشر فرزان چاپ اول –سال 1380

 

                       

 

 

                                                                            

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 19:32  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

دوخاطره ازشادروان دکترمحمدعلی مجتهدی-درخت بلوطی که افتاد

درخت بلوطی که افتاد(1)دوخاطره ازشادروان دکترمحمدعلی مجتهدی.

 

سالهای آغازین دهه ی سی بود،سالهای هیجان وشوق وشور احساسات ملی ومیهنی ومبارزات ضد استعماری ملی شدن صنعت نفت وسالهای اعتراض ها واعتصاب ها درمدارس وآموزشگاههای عالی برضد استعمارسیاه انگلستان.نیمه ی شهریورماه بودوگرمای هوای آن سالهای تهران،مسافرخانه ی پارس خیابان ناصرخسروکه من وبرادرم به اتفاق شوهرخواهرم به تهران آمده بودیم تا اسم برادرم را دردبیرستان رازی که درآن زمان درخیابان فرهنگ قرارداشت بنویسیم.وقتی پرونده ی ثبت نام راروی میزریس دبیرستان گذاشتیم اوپس ازمطالعه گفت:متاسفم!باوجود نمرات خوب این دانش آموزنمی توانم اسم او رادراین دبیرستان بنویسم!وتوضیح دیگری ندادواصرارمابرای اینکه علت مخالفت با ثبت نام برادرم را بفهمیم کاری از پیش نبرد،هرسه نفرمان ناراحت وافسرده به مسافرخانه ی پارس برگشتیم.

شوهرخواهرم وقتی قیافه ی ناراحت وافسرده ی برادرم را دید گفت هیچ ناراحت نباش فکری بخاطرم رسیدکه ان شاالله موفق خواهم شدتااسم ترا دردبیرستان رازی بنویسم!سپس بدون اینکه لحظه ای درنگ نمایدماراباخودبرد درراه به ما گفت:بچه ها می خواهم پیش کسی بروم که عاشق دانش آموزان زرنگ ودرس خوان است ودراین راه هرکمکی ازدستش برآیدبدون توجه به اینکه دانش آموزازچه طبقه وخانواده است کارش را انجام می دهد.خوشبختانه همشهری ماهم هست ونامش "دکترمحمد علی مجتهدی گیلانی "است.

طولی نکشید که خودرادرمقابل درورودی دبیرستان البرزدیدم،تا رسیدن به اتاق ریس دبیرستان چیزی که ازهمان آغازحتی درآن سن وسال جلب نظرم را کرده بود ادب واحترام ونظم وترتیب چشمگیری بود که درگوشه وکناران مکان وافرادش به چشم می خورد که نشان دهنده ی مدیریتیی کم نظیر دران محیط بود.

پشت اتاق مدیردبیرستان با وجود اینکه روزهای ثبت نام دانش آموزان بود وافراد زیادی بودند ولی نظم وسکوت خاصی حکم فرما بود.نکته ی جالب دیگراینکه مدت توقف افراد دراتاق ریس دبیرستان چندان طولانی نبود،بعدها متوجه شدم که او به وقت افراداهمیت فراوان می دادوکارومشکلات مراجعین رادرصورتی که ازدستش برمی آمدبدون اینکه هیچ منتی برسرکسی بگذارد انجام می داد.درمقابل او هیچکس جرات نداردبگوید وریرم یا وکیلم یا رییسم!فقط اجازه می دهدفرد مراحعه کننده کارش وتقاضایش را بگوید!

وقتی نوبت ما رسیدووارد اتاقش شدیم مردی را که ازهمان آغازسیمای مصمم وانسانی اش شخص را وادارمی کرد که نهایت احترام رابجا آورد پشت میزی که با پرچم سه رنگ ایران زینت داده شده بود نشسته دیدم که وقاری کم نظیرداشت وبه قول "آندره مالرو "ازآن درختان بلوط تاریخ بود(1)

شوهرخواهرم ضمن توضیحی مختصر پرونده ی برادرم را روی میزگذاشت.او بدون اینکه چیزی بگویددست بطرف تلفن برد ولحظه ای بعد به زبان فرانسه با کسی که درآن سوی تلفن گوشی را برداشته بود به گفتگو پرداخت وپس از چند دقیقه مکالمه یادداشتی نوشت وبدست ما داد وگفت بروید واسمش را دردبیرستان رازی بنویسد!بعد مکثی کرد وگفت:هیچ می دانیدچرا اسم این دانش آموزرا با این نمرات عالی نخواستند بنویسند؟منتظر پاسخ ما نماند وگفت:برای اینکه شمالی هستندومی گویند شمالی ها هم آدم های شلوغی هستند!

آری آن روزکه با نامه ی استادثبت نام برادرم درسال ششم دبیرستان رازی صورت گرفت یکی ازروزهای خوش وشیرین عمرمان بود که خاطره ی خوب آن هرگزفراموش نخواهدشد.

ربع قرن بعدازآن سال یعنی اواخردهه ی پنجاه بود وبازسالهای شوروشوق وهیجان واین بارانقلاب شکوهمند بهمن پنجاه وهفت برضد حکومت طاغوت وحامی درجه ی اول ان آمریکای خون آشام که خوفناکترازاستعمارسیاه انگلستان بود.آری سالهای اول انقلاب ،سالهای تروخشک با هم سوختن ها،این باربه سببی با استاد رفت وآمد خانوادگی داشتم.روزی به منزل استاد که هنوزدرهمان خیابان مجاوردبیرستان البرزبودرفتم واتفاقا چندتن ازشاگردان قدیمی اش مهمان او بودند ایشان پیشنهاد کردندکه برای هواخوری به خارج ازمنزل برویم همگی به اتفاق استاد ازمنزل خارج شدیم هنوزچند قدمی ازمنزل دورنشده بودیم که مرد موتورسواری که معلوم بود استاد را می شناسد توقف کرد وتامه ای بدست استاد داد واستاد مثل همیشه با ادب خاصی آن نامه را گرفت وموتورسواربدون درنگ ازآنجا دورشد!

استاد همانجا درمیان نگاهها وسکوت حاضران نامه را بازکرد.ولی مدتی بیش ازحد معمول چشم های استاد به مطالب نوشته شده درآن نامه مشغول بود گویی مطلبی است که بایدچندین بارآنرا بخواند!.دراین لحظه ازسکوت استاد ونگاهش که همچنان برروی کلمات ان نامه دوخته شده بود شگفت زده شده بودم ناگهان استاد باصدای رسا درحالیکه همچنان چشم هایش روی صفحه ی کاغذبودگفت:آقایان گوش کنید ببینید برای من چه نوشته اند" آقای دکنرمحمد علی مجتهدی!به علت علاقمندی فراوان رژیم طاغوت به شما ! به موجب این حکم به خدمت شما پایان داده می شود...!"

تنها در ریاضیات نبود که فرمول هایش چون وحی به ذهن استاد را ه می یافتند بلکه درهمه ی زمینه ها دریافتن کلمات مناسب وپرمعنی برای بیان مقصود گویا ترینش را پیدا می کرد ودراینجاهم گویا ترینش را بهتربگویم آموزنده ترینش راپیدا کرده بود وبا زهرخندی این شعر رابرزبات آوردند:"می توانم زه گناهان همگی توبه کنم!

                     گنه ی بی گنهی توبه ندارد چه کنم؟!

 

ودراین لحظه ازما خواستند که اورا تنها بگذاریم تا به تنهایی به منزل شان برگردند!

آری!تنهای تنها،بانگاههای مان اورا بدرقه می کردیم تا اینکه در منزل را پشت سرشان بستند.!

سالها ازآن تاریخ می گذرد ومن دیگر استاد راندیدم تا اینکه چند روز پیش خبردرگذشت استاد دکترمحمد علی مجتهدی گیلانی رادرغربت عرب شنیدم وگریستم.! روحش شاد روانش گرامی باد.

                                             لاهیجان تیرماه هفتادوشش-دکتربهمن مشفقی.

 

( 1 )درخت بلوط درزبان فرانسه کنایه ازعظمت وبردباری واستقامت است.این عنوان برگرفته ار کتابی است که تحت عنوان "درختان بلوطی که می افکنند" آندره مالرو-ترجمه سیروس ذکاء-جاپ فرزان.

2-این نوشته برای اولین باردر نشریه ی گیله وا-شماره 44 به چاب رسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 19:53  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

لاهیجان درسالهای میرزا کوچک خانی -بخش دوم وپایانی

لاهیجان درسالهای میرزاکوچک خانی(قسمت پایانی)

درنامه های شماره های:21-22-23گزار شهای واقعه ی دستگری حاجی امین الدوله که ازآن به وحشی گری محض یاد شده است ونیزوصول شماره ی دوم روزنامه ی جنگل ونابسامانی اوضاع واینکه گمان می کنم حالیه نصف زراعت گیلان سوخته باشد.چندنفرازمیراب ها استعفا داده اندوچون ازعهده ی ایالت خارج بودفعلا به اقدامات ونظارت هیئت اسلامی یعنی جنگلی ها اداره می شود.

درشب چهارشنبه 13رمضان سال1335معین همایون امین مالیه را کشتند.خیلی اسباب تزلزل اعیان ورجال گردید وایالت گیلان(آصف الدوله)اگرچه معزول بودندولی وقوع این قضیه اسباب حرکت به تهران گردیدودرتاریخ 15 حرکت کردند.

فیمابین طوالش وجنگلی ها هم جنگ سختی است.

درنامه ی شماره ی 24مورخ 21 رمضان1335آمده است که ازقرارمندرجات روزنامه ها گویا حضرت اشرف آقای حشمت الدوله به حکومت گیلان تشریف خواهندآورد.

نامه ی شماره ی 25مورخ23رمضان1335نامه ای است ازمیرعلی اکبرخان طهرانی مباشررودپشت که پیوست نامه ی24 رمضان1335آقای محمدحعفرکاظم اف ازرشت .این نامه ازآستانه ی اشرفیه نوشته شده است ودرآن آمده است:اخبارتازه!عده ای ازگورندان جمع شده اند ونام خودرا " منگلی "گذاردندریس وسرکرده آنان یکی ابراهیم دکتر(دکترحشمت)ویکی کاظم زاده می باشدوتمام قراء این توابع راقرق واسباب زحمت فراهم نموده اند.هرشب یکی دونفررا گرفته ومی برنددریا وسخت سرکیسه نموده رها می نمایند...دوشب قبل نصف شب آمدندآستانه وآقا سیدجوادبیچاره ودونفردیگرراگرفته وبردند هنوزرها ننمودند به تمام قراء اعلان دادندکه کسی حق نداردیک شاهی مالااجاره بدهد چنانچه درباینه کلایه(بین کلایه)آقای افتخارعمل می نماید.

حضرات "منگلی ها" کاغذسختی به افتخارنوشته مشارالیه دستپاچه می شود مقداری پیله وابریشم ازرعایا گرفته بود مجددا به خودرعایا ردنمود!شبانه حرکت به لاهیجان می نماید ودرهرحال عجالتا مالکین لاهیجان عریضه ی مفصلی نموده وفرستاده اند جنگل خدمت اقای "آقا میرزاکوچک خان"تا حال جوابی نرسید که مردم تکلیف خودرا بدانند...خوب است حضرت عالی هم نامه ای به میرزاکوچک خان بنویسیدتوسط کربلایی حسین.

درنامه ی شماره ی 26 مورخ24 رمضان 1335 قمری حاج محمد جغفرکاظم اف می نویسد:با این آفت با این سوختگی با این نبودنوغان وگرسنگی رعایا بفرماییدده هزاررعیت گرسنه را چه باید کرد؟ازطرف دیگراقدامات داخله وحوزه هایی که دراطراف تولیدسلب امتیت را نموده اند...لاهیجان یکپارچه آتش است.حکومت استعفاءداده است " اگنط " دولت بهینه فراربه باکو نمود ایالت گیلان یعنی صفر.گیلان سوخت امنیت نیست.

درنامه ی شماره 27 مورخ 29رمضان سال 1335 آمده است...فقط این انقلابات جدید وحوزه های  الواط اشرارملقب به " منگلی "ازطرف ایالت وفرستادن پنجاه سوارامنیه دستگر ومتواری شدند وقدری رعایای ابن الوقت آرام گردیدند...قلت (آب )هم ساعت به ساعت در تزاید است میراب را زدند اسماعیل خان هم رفته است به دنبال مجاهدین جنگل برود نزد اقای میرزاکوچک خان وعلاجی وتلافی نمایدو

درنامه شماره 28مورخ هفت شوال1335 آقای محمدجعفر کاظم آمده است:بعدازواقعه ی قزوین ولاهیجان وانقلابات رشت ازهیئت مرکزی اتحاد اسلامی جنگل کمیته در رشت برقراراست ویک عده ی 130 نفری ازجنگل به رشت آمده وتوقف نمودده ومشغول حفظ وحراست عمومی هستند.فعلا وضع گیلانات منقلب است فقراء درلاهیجان برنج هرکجا باشد به غارت میبرند تمام عللاف ها بسته اندبرنج ها درخطر هستند.هیت مرکزاتحاداسلامی مردم را ساکت نموده اند اساس معدوم تجارت معدوم،ترقی ارزاق ،قحطی فوق الطاقه،برنج خوراکی صدری یک تومان رسمی هشت هزار،نان یک من دوازده قران،روغن یک من پنج تومان وپنجهزار.روزنامه جنگل شماره- 5-هم رسید درلف عریضه فرستادم.

درنامه ی شماره 29مورخ 9 ذیغعده1335آقا محمد جعفرکاظم اف ازرشت می نویسد:چون امورات انهاربا هیئت اتحاد اسلام است چندی قبل به اتفاق آقای حاج امین دیوان که شارب همین رودخانه هستند رفتیم منزل اقای عزت الله خان رییس کمیته اتحاد اسلام.سفارش گرفتیم جهت آسید رضامجاهددرلاهیجان.

درنامه ی شماره 35که بتاریخ18محرم سال1336نوشته شده است آقای محمدجعفرکاظم اف ازرشت می نویسد:...زمام امورگیلان به حدی ازهم گسیخته وهرج ومرج گردیده که رعایا دیگراعتناء به ارباب ملک ندارند وحکومت را جزء لایتجزاء می دانندفقط احتیاط اهالی گیلان ورعایا ازجنگلی است ولاغیر!حکومت لاهیجان که ازطهران اعزام گردیده بود(امین معتضد یا معتضدالااطباء)قبل ازعاشوراواردرشت گردیدوبعدازعاشورارفت لاهیجان اهالی لاهیجان اورا راه ندادند معاودت به شهررشت نمودند.اهالی لاهیجان درتلگرافخانه متحصن هستندروس ها هم شهررا اشغال وادارات وخانه های اعیان راخالی ومرکزیت داده ومی دهند...ازقرارمعلوم هیئت ...هم درکارمرکزیت هستند.

درنامه ی شماره36مورخ3صفر1336آقا محمدجعفرکاظم اف ازرشت نوشت:بدبختانه نه ایالت داریم نه حکومت داریم نایب الایاله که ازترس خودش ازروس ها تامین خواست عده ای ازروس ها مامورحفاظت او شدندازطرف هیئت اتحاد اسلام روس ها را ازدارالایاله خارج نمودند فعلا ازطرف نظمیه محافظت اورا می نمایندودرظرف امشب تا فرداحرکت به تهران خواهدنمود.حکومت لاهیجان را هم جواب گفتند عودت به تهران نمودند.لاهیجان هم حکومت ندارد.تقریبا امروزپنج روزاست که ازطرف هیئت اتحاداسلام به تدریج قریب هفتصدنفرمجاهدجنگلی مرکب ازشاهسون وطالش وکرد وخمسه وخلخالی آمدند به رشت وحرکت به لاهیجان ولنگرود ورودسرنمودندبرای مرکزیت وتوقیف محصولات عمومی ومنتظراخبارات لاهیجان بودم که ازعملیات آنهااطلاع بدهم.هنوزقاصد پست لاهیجان نرسده است ولی امروز ازکوچصفهان خبر رسیدکه عده ای ازمجاهدین آنجاتوقف وبرنج آن صفحات راتوقیف نمودند وبعلاوه هفتادنفرمجاهدهم ازخط خمام برای لشت نشاء وکناردریارفتند.الساعه که سه ساعتی شب چهارصفراست قاصد ازدهشال رسیدوازورودمجاهدین وتوقیف برنج دهشال وجیرده اطلاع داده وعازم ششکل وسایردهات بوده اند...الساعه پست لاهیجان رسیدکه اطلاع دادندده نفرمجاهدهم رفت به جهت دهات آقای وثوق الدوله وضبط محصول آنجا ومیرزازمان مستوفی ازترس حرکت به رشت نمود.

درنامه ی شماره 38مورخ9صفر1336افتخارالسادات نماینده کاظم اف از لاهیجان می نویسد:اخبارات لاهیجان بعد ازورودحضرت اجل عالی آقای سالارحشمت  دام اقباله املاک آقای وثوق الدوله وسایرآقایان مالکین لاهیجان .آقای دریابیگی وغیره را توقیف نمودند.

لیله ی پنجشنبه جمعی ازآقایان لاهیجان را اقای امام جمعه وآقای حاج امین دیوان وآقای سالارموءید ،ازتجارحاج علی اصغر،حاج شیخ محمود،میرزا علی نقی را آقای سالارحشمت منزل خوداحضارتبلیغ احکام هیئت اتحاد اسلام داد.به ایشان فرمود یکصدوهشتادهزارتومان محصول برای آقایان مالکین وتجارلاهیجان اعانه گذاشتندباید حتما ظرف دوروزتدارک گردد.

صبح دوشنبه ی قبل سی نفرمجاهدارطرف سالارحشمت رفتنداملش ،حاج میرزا یحیحی خان وضوء صبح را مهلت خواست بعدازنمازصبح اوراآوردند لاهیجان به روایتی چهل هزارتومان وبه قولی 25 هزارتومان مطالبه کردند.

درنامه ی شماره 45به تاریخ صفر1336آقای محمدجعفرکاظم اف ازرشت امده است:راجع به عملیات دکترحشمت خان درمورد جمع آوری اعانه وتوقیف املاک مردم .ازاین بابت.(رجوع شودبه اصل نامه ها ونامه ی ضمیمه ی آن ازلاهیجان)

درنامه ی شماره 41مورخ 22صفر1336آقا محمدجعفرکاظم اف ازرشت آمده است:نظربه بعضی اطلاعات ازلاهیجان مصمم گردیدم بروم کسماء.رفتم به کمیته محترم تحصیل بلیط عبوربگیرم،ندادندومراممنوع ازرفتن نمودندبلکه کلیه ی مردم را مانع اندوبلیط نمی دهندوبرطبق اوهم اعلان نوشتنددربازارومحلات الصاق نمودند.لابد گردیدازکمیته ی محترمسفارشی برای دکترحشمت الله خان برای لاهیجان گرفتم فرستادم که متعرض املاک حضرت اجل عالی نشوندتا رفع موانع حقیرگردد وبه لاهیجان بروم،نه اینکه موانعی داشتم بلکه ازاخبارات لاهیجان معلوم گردیدوضع لاهیجان بد است.بعلاوه برای اشخاص عقدی می بندندهرگاه تمکین واطاعت نمودمحفوظ است وهرگاه تمرد نمودحکایت توقیف وحبس است تاواسطه پیداگرددومقاصدخودراانجام دهند،لهذاصلاح به رفتن لاهیجان نبود.

نظربه دوستی که با ریئس کمیته ی محترم واجزاء دارم همه روزه ملاقات می کنم ودست ازآنها برنداشته ام.برحسب اتفاق ازمرکزهم آنهارا احضارنموده بودند دیروزمعاودت نمودند معلوم گردیدپروگرام هیئت مقدس دراعانه تغییرنموده است ودرظرف این دوروزدستورالعمل وصورتی خواهدرسیدوبرای مالکین ازروی مالیات تحمیل معینی نموده اند که دیگرقطعی است ولا ونعم ندارد.لهذا منتظرم این صورت برسد...ولی درسایردهات عملیات برقراروقوطی بیست وپنجهرارریال الی دوتومان پول گرفته اندبعضی را هم برنج حمل به لاهیجان می نمایند.رعایا درهرمقامی ارباب ها را تهدید وحواله به مجاهدین وهیئت مقدس می نمایند.

گیلان فلاحتش خراب گردید،هم ازبندرت افتاد.همه روزه تجارورشکست می شوند.خیلی منقلب است ترقی ارزاق فوق الطاقه،تعدادفقراء به نه هزارو چهارصد نفررسیده است.

درنامه ی شماره 42مورخ22ربیع الاول1336آقا محمد جعفرکاظم اف ازرشت می نویسد:این مدتی که عریضه نگارنگردیدبرای سرگردانی ولاتکلیفی بوده است با اینکه به موجب تلگرافات لاهیجان به جهت کمیته محترم همه روزه مرااحضاربه لاهیجان می نمودند ازطرف دیگرارطرف کمیته ی محترم هم محرمانه اظهارمی داشت که با مامورین لاهیجان فعلا بغیرازتوقیف حق مداخله ندارندتاکتابچه ی قطعی ازمرکزبرسد.

درتاریخ 10ربیع الاول کتابچه مرکز وتقسیم شعبات وراحع به اشخاص توسط آقا مشهدی جواد اربابی رسیدبه هروسیله ای بود درخانه ی حاجی اعتماد التجار اورا ملاقات[کرد]ومعلوم گردیدشش هزارتومان اعانه به اسم حضرت اجل عالی نوشته اند...درتاریخ16تحصیل بلیط نمودم حاجی اعتمادالتجاررابه جهت آشنایی ی سابقه ولاحقه با هیئت محترم همراه بردم به کسماء بعدازدوجلسه ملاقات ومذاکرات زیاد وعجزوالحاح عاقبت اعانه ی حضرت اجل اعلا را درمبلغ چهارهزارتومان ختم نموده ورسید دادم که یک ماهه به سه قسط بدهم...ولی درسهمی حضرتان اجلال اشرفان آقای موتمن الملک ومشیرالدوله بکلی معاف هستند...به لاهیجان هم اختیارداده شده بود قبلا.

درتاریخ جمعه 20ازرشت حرکت به لاهیجان نموده...مشغول آزاد نمودن قراء ودریافت سندات التزامات رعایا هستم.مجددا عرض می نمایم چون فقرای رشت را ازطرف هیئت اتحاداسلام سه هزارنفررابردندبه جنگل وبقایارا پای اربابابان ملک گذاردند...وفعلا درلاهیجان هم را تقسیم به اربابان ملک می نمایندوبه این واسطه وجهات دیگرلاهیجاننرفتم.

نامه ی شماره 43-مورخ 22 ربیع الاول1336ازاصغرتهرانی ازآستانه ی اشرفیه است(ضمیمه ی نامه ی آقا محمدجعفرکاظم اف)دراین نامه آمده است:وقت ظهربه سلامتی واردلاهیجان شده بعدازصرف نهارباتفاق رضاقلی خان رفتیم درهیئت مقدس خدمت جناب اجل عالی آقای دکترحشمت دام اقباله مشرف شده وپاکات مرکزرا رسانیده والتزامات را دریافت نمودم....>>

نامه ی شماره-44-مورخ13جمادی الثانی1336آقامحمدجعفرکاظم اف ازرشت نوشت:مجاهدین جنگل ومامورین ادارات وجوهات باکمال تشدد وهمه روزه به مطالبه می آیند...برعلاوه اعلان هم ازطرف هیئت مقدس گردیده است که اربابان املاک حتمی است که بایدرفع محصول نمایندوهرگاه ننموده وعریضه نمایندبرای هیئت مقدس تااینکه به قوه ی جبریه ازارباب ملک بگیرندوبه رعایابدهند.نشراین اعلان هم مزید تجری رعایا گردیدورعایای با بضاعت نیزهردومایه می خواهند.رعایای رودپشت را باوجودآنکه پانصدوکسری مایه به آنها داده بودمدرتاریخ 25جمادی الاول چون بقعه ها ومساجدهای لاهیجان دیگرازکثرت متحصنین جای خالی نبودنودنفررعایای رودپشت رفته بودند درآستانه سید جلال الدین اشرف متحصن گردیدند بلکه ارکثرت گرسنگی افتضاحی برسرمباشرآورده بودندفرستادم ده نفرریش سفیدهاراخواستم به حسن کیاده ناهاروشامی به آنهاداده وپنجاه قوطی برنج هم حواله دادم ازنخجیرکلایه بروندبگیرند.چون برنج نخجیرکلایه جوداربودنگرفته اند ورفته اندبه حکومت وهیئت اتحاداسلام لاهیجان عارض گردیده اند.دوشب قبل تعلیغه ازطرف حکومت لاهیجان رسیدکه قبل اراینکه کاررابرشما سخت نمایند رفع احتیاجات رعایا را بنمایید.

نامه شماره-47-اخطاریه ی عدلیه ی لاهیجان با عنوان" هیئت اتحاد اسلام مورخ 18 برج حمل1336-هیئت اتحاد اسلام-نمره17-شیرخورشیدسرخ تاجدار-بنام نامی اعلیحضرت سلطان احمدشاه خلداللله ملکه-پرونده آقای محمدجعفرکاظم اف-روی پاکت تاریخ 7 رجب1336 رسیده.

نامه ی شماره 48-گزارش ازافتخارالسادات ساکن لاهیجان-جوف نامه ی 4 شعبان1336 دراین نامه آمده است:اوضاع لاهیجان-اهالی شهربواسطه ی گرانی ارزاق وخصوصا برنج،علاف ها قوطی شش تومان نیم می فروختند،دکان وبازاررا بستند،علمارا ازخانه ها شان آوردنددرچهارراه شاه(چهارپادشاه؟)خبربه هیئت دادندوآقای میرزاعلیخان نماینده هیئت محترم تشریف آوردبازارخواست دکاکین را بازکنند اجماع خلق مرد وزن مانع شدندآقای میرزا علیخان امربه مجاهدین،مجاهدین شلیک زیادی کردند الحمدالله به کسی صدمه نرسیدبا آن وصف مخلوق ازمیدان درنرفتندجلوی گلوله ماندند.آقا میرزاعلیخان را هم زدند.آقا میزاعلیخان تلیفون به انوشیروان خان حاکم لنگرودکرد:من درکاروانسرای کوچک لاهیجان درمحاصره هستم.ازلنگرودانوشیروان خان با چندنفرازمجاهدین آمدندلاهیجان دوشب توقف کردندتا رسیدن قواء ازهیئت مقدس ازرشت.انوشیروان خان یوم یکشنبه تشریف برد.قریب به 25نفرازاشراردستگیرکردندشبانه توی خانه ی خودشان.

نامه ی شماره -60-مورخ28ذیحجه1338نامه ای ا زمیرزاعباس صراف ارقزوین مباشراملاک گیلان پس ازفرارازلاهیجان نوشته شده است ودرآن آمده است:امروزهشت روزاست که مراتب را تلگرافا به عرض رسانیده تا الی حال جواب لا ونعم ازطرف حضرت اجل عالی نرسیده درصورتیکه گرفتارتب ونوبه ودرگوشه ی کاروانسراخرابه ی قزوین افتاده وهرساعت هم دادوفریادهای مکاری ها وگالشهای زبان نفهم درگوشم...آقایان مالکین محترمین لاهیجان هم به طهران تشریف آورده وبعضی ها هم درقزوین درشرف حرکت هستند.مریض هستم ودرگوشه ی کاروانسرای درویش مهدی غریب وتنها وبی پرستارافتاده ام وحضرات گالشهامرامفتضح نموده اند.عجیب دراین است که بکلی وضعییات مردم تغییرکرده واگردرقزوین ممکن می شدوجه ازیک نفر تاجربگیرم وبرات طهران بدهم تاحال درقزوین معطل نمی شدم.به هرکس اظهارکردم حاضرنشدند.اهالی رشت ولاهیجان هم که مهاجرین قزوین وطهران هستندبه اعلادرجه ازحقیرسرگردان تر ولات ترهستندمثل آقای امین دیوان واقای منتصرالملک وغیره خداوندانشاالله اصلاح بفرماید.

نامه ی شماره-74-مورخ 11ربیع الثانی1340-کدخداحسن ازرودپشت لاهیجان است.دراین نامه آمده است:وضع حال چاکرجان نثارورعایااظهارمرحمت فرموده خواسته بودید.خسارت های سابقه بماندوروداخیرانقلابیون درفرستندسایت[ناخوانا]ایشان آنچه هستی فدوی بود به موجب صورت جوف ازشخص بنده بردند.تخمینا سیصد هزارتومان هم اررعایابردند...دو مرتبه مرا بردندتیرباران نمایندخداوندنجات دادبحمدالله گذشت.ازبابت حاصل ابریشمی رودپشت جریب شش تومان وازبرنجی یکصدوهشتادتومان انقلابیون گرفتندونان خانه ی دعاگویان[را]هم ندادند.صورت اثاثه حقیرکدخداحسن رودپشتی که قوم انقلابیون برده اندبه قرارذیل است:وجه نقد25تومان-انگشترطلاسه حلقه-پیراهن ابریشمی خانه -بافت16ثوب-اشرفی ناصری نه عدد-نمدسه تخته-چادرشب خانه بافت ابریشمی15 ثوب-رختخواب دودست-اسب سواری یک راس(چهل تومان دادم گرفتم)-لباس بچگانه4 دست-لباس زنانه4دست-ابریشم کج پنج من-متفرقه پنج تومان-خورجین قالیهاخرید شش تومان.

نامه ی شماره 85مورخ12جمادی  اولای1340-میرزامحمدعلی کدخدای ششکل-دراین نامه آمده است:درتاریخ شهرذیقعده اسماعیل اقا باسواددستخط مبارک درقریه ششکل دربنده منزل ورودنمودند.شیخ حسن نام روضه خوان ورستم پسرمیرزاباقرششکلی ازورود اسماعیل آقا مخبرمی شوندموقع بدست آورده می رونددرلاهیجان به کمیته ی انقلابی هااطلاع می دهندکه ازطرف مالک آدم آمده است که به همدستی میرزامحمدعلی مداخله به مال الاجاره نمایند.ازطرف کمیته انقلابی فورا مامورمی آید.فدوی را به لاهیجان می برندپس ازموآخذه ی زیادوخسارت وتوقیف بنده را مرخص می کنند.شیخ حسن ورستم به توسط میرمنصورخان نماینده ی انقلاب سی تومان می دهندکدخدا می شوند.می آینددرششکل قریب یکصدوپنجاه تومان بابت مال الاجاره هذاسنه حضرت اشرف را فوری وصول کرده به کمیته ی انقلابی می دهند.

نامه شماره 82-این نامه مورخ پنج شعبان1340ازحاج محمدحسین امین التجارازرشت درباره ی کارخانه ی پیله خفه کنی لاهیجان است.دراین نامه آمده است لوازمات اورابه موجب صورتی که درنزدبنده است مقداری به اسم انقلابی ومقداری خودآقای محمدعلی برده است...امیدوارم زمان تشریفرمایی ملاحظه فرماییدکه دوره ی انقلاب بلشیویکی برای حضرت عالی منحصربه دوسال نبودوخیلی تعمیرداردتا به خانه ی ده سال قبل که فوق ترقی آنها بودبرگردد.

 

                                            پایان-لاهیجان-تیرماه1389

 

توضیح:یکی ازیادداشت های جالب درمورد وقایع جنگل خاطرات"ابوالقاسم کسمایی "است که دربخش دوم "برگهای جنگل "اثر محقق عالیقدر ایرج افشاررا تشکیل می دهد.درفرصتی دیگرخلاصه ای ازآن به اطلاع شما عزیزان حواهد رسید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 6:40  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

لاهیجان درسالهای میرزا کوچک خانی؟!

لاهیجان درسالهای میرزاکوچک خانی!؟

دربخش نخست کتاب با ارزش"برگ های جنگل"اثرپژوهشگر عالیقدراستادایرج افشار92نامه به چاپ رسیده است که درفاصله ی شوال سال 1332قمری تا11صفرسال 1341قمری نوشته شده است.

نویسندگان این نامه ها کسانی بودند که نمایندگی کاهای زراعتی یا تجارتی "حاج حسین آقا امین الضرب"را درگیلان عهده داربودند.اهمیت این نامه ها دراین است که خوننده را به مشکلات زندگی روزمره واوضاع واحوال بهم ریخته ی آن سالها درگیلان وبخصوص در"لاهیجان"آشنا می کند.

درخصوص میرزاکوچک خان وقیام جنگلی ها قضاوت های بسیارشده است.گروهی درتایید آن وجمعی اگرنگوییم درنفی آن بلکه درنقدآن ملاحضاتی دارند.دراینکه شخص میرزاکوچک خان جنگلی انسانی شجاع ومیهن پرست وآزادیخواه ودشمن بیگانه وبیگانه پرستان بود شکی نیست ولی قضاوت قاطع وروشن کردن درخصوص کل حوادث سالهای میرزاکوچک خانی ونیزخود میرزاکوچک خان کارچندان آسانی نیست زیرا گاهی حوادث ورخدادهای آن سالها به اندازه ای با نیات میرزاکوچک خان ونهضتی که او رهبری اش رابعهده داشت مغایراست که تعجب همراه با تاسف انسان را برمی انگیزاند.

"میرزا" ونهضت جنگل نه تنها با مقاومت شدید وتوطئه های حکام مستبدوقت مواجه بودندبلکه مهمترازآن فریبکاری ها وسازشهای پشت پرده دوقدرت بزرگ خارجی وقت یعنی روسیه وبریتانیای کبیرکه هرکدام درکشورما خودرا صاحب اختیاروحق وحقوقی می دانستندمواجه بودوچه بسا میرزا کوچک خان اغلب فریب نقشه های مزورانه ی آنها را می خورد ووقتی هم که متوجه می شود دیگرکارازکارگذشته بود.!

دوابرقدرت یادشده به تنها چیزی که می اندیشیدند حفظ منافع نا مشروع شان درمیهن ما بود ودراین مورد پایبند هیچ اصل اخلاقی وانسانی نبودند به همین جهت وقتی دولت شوروی که میرزا کوچک خان ساده دل چشم امید زیادی به آن بسته بود منافع خودرا دراین می بیند که ازطرفداری وحمایت میرزا وقیام جنگلی ها دست بردارد وبا دولت ایران به سازش بپردازد بی درنگ دست به این کار می زند ورسما به میرزا کوچک خان توصیه می کند که با دولت مرکزی کناربیایدوماننداوسازش نماید!باتوجه به اینکه دولت مرکزی دست نشانده ی دولت بریتانیا بودمی توان نتیجه گرفت که این سیاست دولت شوروی نسبت به میرزاکوچک خان ونهضت جنگل درحقیقت نتیجه ی سازش پشت پرده ی دوقدرت جهانی فریبکاروقت یعنی روسیه ی شوروی وبریتانیا بوده است.

تاریخ میهن ماازاین اتحاد ابرقدرت های وقت علیه منافع ومردم ایران به دفعات شاهدبوده است وروشن ترین آن وقوع کودتای ننگین 28مردادسال 1332 شمسی علیه حکومت ملی دکترمحمدمصدق ازسوی انگلستان وآمریکا بود که دولت شوروی آشکارابا چشم بستن به روی آن تن به سازشی دیگرعلیه مردم مظلوم ایران داد وبا برگرداندن طلاهای ایران به حکومت کودتا دیگرجای هیچ تردیدی دراین زمینه باقی نگذاشت.

عوامل متعددی میرزا کوچک خان ونهضت جنگل را ازپای درآورد ولی کارسازترین آنهاسازش پشت پرده ی دوابرقدرت بی رحم وقت یعنی بریتانیا وروسیه ی شوروی بوده است.

درقسمت اول این نوشته به تعدادی ازاین نامه ها که ازسوی"محمدجعفرکاظم اف"(پسرحاج کاظم صراف اصفهانی)که درسال 1308شمسی درتهران فوت نمود ونیزچند نامه ازدیگرکارگذاران حاج حسین امین الضرب اشاره خواهد شد.حاج محمد جعفرکاظم اف درآغازنماینده ی حاج حسین آقای امین الضرب درهشترخان ومسکوبود وبعد نماینده ی او دررشت گردید.

اولین نامه تاریخ 24شوال سال 1332 قمری رادارد.دراین سال حکومت لاهیجان را شخصی به نام "انتصارالسلطان دارد که گفته می شد داماد"فتح الله اکبر"بود.محمدجعفرکاظم اف دراین نامه نوشت:این حکومت(لاهیجان)بجز طرفداری ازاتباع خارجه واوامرمتاعه ی ؟آگنت"(امجد السلطان)نماینده ی قنسول روس کاری ندارد.96پارچه ازقراء لاهیجان در دست اتباع خارجه(روسها)است.!

نامه ی دوم که به تاریخ18 ذیحجه سال 1332 قمری نوشته شده است حکایت ازاین دارد که مردم لاهیجان نسبت به اوضاع نابسامان شهروبخصوص ازاعمال "انتصارالسلطان"حاکم لاهیجان به شدت ناراضی بوده اند وسخن ازانقلابات لاهیجان وبستن دکاکین بازاروتحصن اهالی لاهیجان درمسجدجامع شهروچهار پادشاه می گوید.

نامه ی سوم یک تلگرام است وعنوان "تلگراف"دارد که شش روز بعد ازنامه ی دوم درتاریخ 24 ذیحجه نوشته شده است:انقلاب!تمام اهالی(در)مسجدجامع(و)چهارپادشاه متحصن وازاولیای امور عزل حکومت(انتصارالسلطان)خواستار-کاظم اف.

درضمن دراین نامه اشاره ای هم به جنگی که درآن زمان عثمانی ها با روسها داشتند می نماید وازعدم حمل مال التجاره به بادکوبه اظهارنگرانی می کند.

درنامه ی چهارم که درتاریخ هفده محرم سال 1333قمری نوشته شده است آمده است که:سرانجام مردم معترض لاهیجان موفق به برکناری "انتصارالسلطان" می شوند....بعدازاقدامات تمام اهالی لاهیجان وتلگراف(تلگرام)اقدامی حضرت اشرف آقای موئتمن الملک رسید.دوروزفاصله حکومت معزول گردید ونواب والاشاهزاده بشیرالدوله به حکومت لاهیجان منصوب شد.

درنامه ی پنجم مورخ 19 ربیع الاول سال 1333قمری آمده است:انقلابات باد کوبه وقفقازامورات گیلان را درهم وبرهم نموده است ومهاجرین بادکوبه وقفقاز رشت وانزلی را پر نموده اند.!دراین نامه بازخبرازقدغن شدن مالاتجارازروسیه به ایران است ومی نویسد:قند وشکرونفت وکبریت وسایراجناس ترقی دارد.حمل برنج هم به به روسیه ازسوی تجار(ایرانی)منع شده است وبرنج فی الجمله تنزل وخریدارندارد.اوضاع خیلی منقلب است.

درنامه ی ششم مورخ 9 ذیقعده ی سال 1333قمری آمده است:اخبارات موحش ازاطراف خیلی می رسد ودراینکه انقلابی عم اقریب خواهد شد شکی نیست...باید منتظربود.خداوندعاقبت را بخیربگرداند.

درنامه ی هفتم به تاریخ اول جمادی الاولی سال 1334 قمری خبرحرکت حشمت الدوله(حاکم گیلان)به طرف فومنات وماسوله داده شد.هدف از این سفر راجلوگیری ازجنگلی ها ذکرکرده است.

درنامه ی شماره ی هشت مورخ16 جمادی الثانی سال 1334 قمری آمده است:به قدری هذالسنه کاردهات مشکل گردیده است که درظرف این هفت سال ندیده بودم(ازاین نامه معلوم می شود که"محمدجعفرباقراف"تا آن زمان مدت هفت سال بود که نماینده ی حاج حسین امین الضرب بود)وسپس اضافه می کند:نبودنوغان رعایا را بی بضاعت وبی زندگانی وبی قوت نموده( است).بعضی بواسطه ی عدم تادیه مالااجاره وبعضی بواسطه ی کثرت بدهکاری به ارباب .نداشتن قوت لایموت فرارکرده اند...ازده "سردارمنصور"پنجاه کوچ رفته اند.ازقرارسردارمنصوربه همین جهت به گیلان آمده بود.

درنامه ی شماره ی 9مورخ 26 جمادی الثانی سال 1334قمری خبرعزل حشمت الدوله ازحکومت گیلان وانتصاب سردارمعتمد بجای او داده شده است.منتها تاکیدشد که سردارمعتمدظاهرا به کفالت تعیین شده است وقراراست آصف الدوله بجای اومنصوب شود.

درنامه ی شماره ی 10مورخ 14 رجب سال 1334 قمری آمده است:حضرت اشرف آصف الدوله به حکمرانی گیلان واردگردیدند...واضافه می کندکه او(محمدجعفرکاظم اف)با او ملاقات نموده است.

درجوف نامه ی یازدهم مورخ 29 شعبان سال 1334قمری نامه ای از"میزا احمدخان" که یکی ازمنشی ها وسرپرست قسمتی ازاملاک حاج حسین آقا امین الضرب درگیلان بود دیده می شود که درآن میرزا احمدخان خطاب به میرزا جعفرکاظم اف نوشته است:یوم  قبل دست خطی ازحضرت اشرف والا شاهزاده بشیرالدوله (حکمران لاهیجان)زیارت گردید که مرقوم فرموده بودند پانزده راس اسب ازحهت حمل ونقل قورخانه ی قشون سیاره دولتی که ازطرف تنکابن ورودبه لاهیجان می نمایند وباید بطرف رشت اعزام نمایند لازم است...ااساعه با رعایای رود پشت درمذاکره هستم شاید هشت راس اسب چهارپاداری فراهم وفرستاده شود مبادا مامورین دولت مجددا بیایند.!(نشان ازشدت خوف مردم از مامورین دولت وقت)

درنامه ی دوازدهم مورخ 16 رمضان سال1334قمری بازسخن ازاجحافی است که مامورین دولت درحق مردم روا می دارند.ازمفادنامه برمی آیدکه "امیراقتدار"سرکرده ی اوردوی سیاربه لاهیجان ورشت برای رفتن به فومن ودفع جنگلی ها آمده بود.دراین نامه آمده است:"درلاهیجان نهایت بی اعتدالی درحق اهالی لاهیجان ومالکین نمودند.ازشاهزاده بشیرالدوله حکمران (لاهیجان)وآقای آگنط(امجدالسلطان)چهل وچهار تومان ازبابت کرایه ی مال(اسب)به دهات حضرت مستطاب اجل عالی(منظورحاج آقا امین الضرب است)تحمیل گردید"منتها این تحمیل به او نبوده است بلکه تحمیل به رعایای املاک او بوده است زیرا در ادامه ی نامه آمده است:میرزا احمدخان (شغل او دربالا اشاره شد)هم تحمیل به(رعایای) رودپشت نموده دریافت (نمود) وبه حضرت حکمران لاهیجان بشیرالدوله رسانید.!سپس درنامه اضافه می کند:ازطرف سرداراقتدار ده نفرسواررفته اند به خانه ی آقا محمد جواد اصفهانی وبه اسم ونمایندگی واملاک حضرت مستطاب اجل عالی پنجاه تومان دریافت داشته اند...دولت علیه علاج فاسد را می خواهد به افسد نماید!خداوند به فریاد مخلوق بیچاره برسد.!

درنامه ی شماره 13مورخ دوم شوال سال 1334 قمری خبرازبروزناخوشی دردهات ومتواری شدن ساکنان دهات بحصوص درناحیه ی حسن کیاده ولشت نشاء که ناخوشی شیوع داشته است ومباشرین همه فرارنمودند وعده ی زیادی هم درحسن کیاده تلف شده ومی شوند.سپس ازقلت آب ششکل وناخوشی که درآنجا بروز نموده است یادمیکند.

درنامه ی شماره ی چهارده مورخ 24 محرم سال 1335قمری ازاختلاف بین ضرغام السلطنه(امیرمقتدر)درتالش وبرادرانش خبرمی دهد.دراین نامه همچنین ازخوف وپریشانی ازجنگلی ها یادشده است ومی نویسد تمام مال الجاره کسما را ازحضرت اشرف سردارمنصور وسردارمعتمد وحضرت اجل حاجی معین الملک راگرفته ومباشرین آنهاراهم درمرکزملقب به اسلامی حبس هستند.بازارکسما را جنگی ها آتش زده اند واردویی ازطرف روس ها به سرکردگی مفاخرالملک بطرف کسما رفت.مفاخرالملک .پنج نفردیگرکشته شدند.

نامه ی شماره پانزدهم مورخ 20 صفرسال 1335قمری فرم تلگرام دارد ودرآن آمده است:مفاخرالملک که آنهم درجنگ جنگلی ها کشته شد.

درنامه ی شماره 16مورخ 29 ربیع الثانی سال 1335 آمده است...ازطرف انزلی جنگلی ها شاندرمن وماسال رااشغال وتمام برنج های محلی با بقایای رعایا گرفته اند.حالیه کسی نمی تواندرفت وآمد نماید.درضمن مال حاج سید ابراهیم مستاجراملاک مرحوم حاج امین التجار را هم جنگلی هابردند واورا درطاهرگوراب حبس دارند.

نامه ی شماره 17مورخ هشتم جمادی اولای سال 1335 قمری نامه ای است ازعزیزالسلطنه(مریم خانم).گویا دخترحاج امین الضرب وهمسرحاج محمدخان اکبربود.دراین نامه آمده است که ازطرف میرزا کوچک خان مبلغ ده هزارتومان ازسردارمعتمدرشتی گرفته اند...سردارگرفتاردست جنگلی ها هستند...هرچه املاک آن طرف دارند میرزا کوچک خان ضبط نموده است.

نامه ی شماره 18 نامه ای است ازآقای محمد حسن اصفهانی برادرزاده ی محمدعلی امین التجار.مورخ26جمادی الثانی سال 1335قمری دراین نامه آمده است:چاکربه حاجی احمدخان کسمایی که یک نفرازسرکرده های جنگلی ها است پیغام دادم که مقدمه اینطوراست.جواب داداجاره نامه ی خودتان را برداشته بیایید پیش من بقیه ی مدت اجاره ی خودرامنتقل نمایید به من ومالااجاره ی سنواتی را سال به سال بگویید...اوضاع درنقاط مختلف  گیلان همچنان نا آرام ومالکین به هیچوجه احساس امنیت نمی کنند.

درهمین ایام اتفاق مهمی رخ می دهدکه درتاریخ جنگل بارها به عناوین مختلف به آن اشاره شده است ودرخصوص درست ونادرست بودن آن ونفع یا ضررداشتن آن برای جنگلی ها مطالب مختلفی نوشته شده است.شرح مختصرآن ازسوی "ابوالقاسم خان"مباشرحسن کیاده درنامه ی شماره ی 19 این مجموعه مورخ 24 شعبان1335قمری که درجوف نامه ی اول رمضان سال 1335قمری آقای محمدجعفرکاظم اف بود به شرح زیرآمده است:...ضمنا امروزپنجشنبه بود واقعه ای در"لشت نشاء"واقع گردید.بعدازتحقیقات صحیح لازم گردید به عرض برسانم.

پنجشنبه اذان صبح چهل نفرازبرادران جنگل دورعمارت امین الدوله را گرفته شلیک می کنند.هواکه روشن شد ریخته(اند)اندرون.خودحاجی امین الدوله را گرفته حبس می نمایند.شاهزاده بصیرخاقان(نایب الحکومه ی لشت نشاء)لخت فرارنمود ومعلوم نیست کجا فرارمی کند...دونفرهم دراین بین مقتول می شوند یکی قزاق دولت که لشت نشاءبود ویکی هم ازبرادران شهید می شود.اساعه که دوساعت ازنیمه شب می رود قاصدرسید.امین الدوله سی هزارتومان داد قبول نکرده درکمال افتضاح آقا را امروزعروب بردند.

آقای امیرآقاخان صاحب نخورده؟!وآقای آسید آقاجان ازطرف حضرات اخوان به دارالحکومه نشسته به عرض ودادمردم می رسند.حاجی میرزا محمدرضا وحاجی شیخ محمد تقی را هم بردند.

نامه ی شماره ی 20مورخ 28شعبان سال 1335قمری نامه ای است ازآقا محمدحسن خان اصفهانی برادرزاده ی محمدعلی امین التجار.دراین نامه آمده است:اخبارات جدیدکه لازم است بعرض برسانم که مسبوق وبا اطلاع باشید این است که دریوم 22 شهر شعبان المعظم آقا میرزا کوچک خان که ازسرکرده های جنگلی ها است با چهل نفرپیاده برای دستگیرکردن امین الدوله وارد لشت نشاءمی شوند اول طلوع فجرورودمی نمایند درمنزل واطاق خواب مشارالیه اورا با حاجی محمد رضا وکیل انجمن سابق رشت وحاجی محمدتقی وکیل الشریعه دستگیرمی نمایند وبعد اززد وخورددونفرهم ازطرفین کشته می شوندمال(اسب)حاضرمی نمایند وبا کمال تسلط وقوت قلب آنها را سوارکرده وازراه خارج آنهارا به مرکز خودشان درفومن ورود می دهند وآنها را محبوس می نمایند.

روزجمعه ی گذشته هم درسبزه میدان رشت ازحزب همان جنگلی ها سه نفرناطق نطق کردندودراول نطق آنها این مسئله را بیان کردند که امین الدوله ی مرحوم درچندسال قبل چهل وچهارپارچه دهات لشت نشاءرا ازناصرالدین شاه به عوض پتج هزارتومان مواجب خودش قبول وفرمان صادرنموده بود وتاحال هرچه حاصل بوده است برده وحالیه حزب دموکرات که طرفدارملت ودولت است دهات مزبوررا ازطرف امین الدوله ی حالیه خارج کرده ایم که مابعدها ابدا به او مدخلیت ندارد ودهات مزبورمال ملت است.عایدات او بایددرصندوق مالیه ی دولت جمع وبه مخارجات لازمه ی ملت ودولت برسد.

حاظرین به غایبین بگویند اشخاصی که املاک آنهاراامین الدوله ی مرحوم وحالیه به قوه ی جبریه وغیره تصرف کرده وبرده است اسناد خودرا بیاورند به مرکز ارایه دهند.املاک آنها به آنها مسترد خواهد.شد

                        -----------------------------------------

                                                        پایان بخش اول نامه ها

 

توضیح:این نوشته درشماره ی اردیبهشت ماه 1389.ماهنامه  ی بام سبز بچاپ رسید

                                        لاهیجان خرداد1389-دکتربهمن مشفقی.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 22:48  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

لاهیجان مدرسه ی "نیمایوشیج"

لاهیجان مدرسه ی "نیمایوشیخ"!

وقتی درخصوص شهرم لاهیجان از من خواسته شد برای یک نشریه مطالبی تهیه نمایم به یادداشتهای پراکنده ای که از مجلات وروزنامه ها وکتابها جمع آوری کرده بودم رجوع کردم اینک آنچه راکه در زیر مطالعه می نمایید خلاصه ای از آن یادداشتها است که از نظر تاریخی ارزش ویژه ای دارد.

برای شیرینی یادداشتها مناسب دیدم که از خاطرات ونوشته های "نیما یوشیج" درمورد لاهیجان در آغاز این یاداشتها نکاتی نقل نمایم.

"نیما" در مورد لاهیجان می نویسد:"...حسن اتفاق پیش آمد ویک حکم از مرکزرسید که به لاهیجان بروم.تارشت شش فرسخ است ولی خیلی با صفا است.ارزاق هم  درآنجا ارزان است.

با ماهی "سی تومان"درآنجا بهترین زندگی را می شود کرد.

لاهیجان برای من "مدرسه"است.من در آن برخلاف معاصرین خود که مستغنی از این درس اند

درس می خوانم.ازمطالعه دراحوال وافعال این اشخاص که زندگانی آنها شبیه زندگانی من است ودرنقطه ی کوچکی اززمین برای خودشان شهرساخته اند معرفت خود را تکمیل می کنم.

خداوندافراط کرده است وتمام برکت ها رابه شیرینی گفتارلاهیجانی ها داده است.هرروزچیزی برحیرت من ازملاقات با آنها می افزاید.

هریک نفرلاهیجی رب النوع عقل مخصوص است.آیا هیچ جا بهتر از لاهیجان برای یک نویسنده منزوی مثل من یافت می شود؟لاهیجان هم تئاتراست هم سینما.هرقدرمی خندم او هم الساعه با من می خندد ولی نمی دانم برای چه؟لاهیجان یک محلی با صفا وبسیارتاریخی است."

                            $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

واقعا انسان نمی تواند از تاسف خودداری بکند وقتی توصیف "نیما" ازلاهیجان را می خواند وآنچه که امروز بر سرلاهیجان آمده است را می بیند!

برطبق تقسیمات نخستین قانون مدون تقسیمات کشوری درآبان ماه سال 1316 شمسی(هفتادوسه سال پیش)استان گیلان شامل پنج منطقه گردید:

1-حوزه ی فومنات-2-حوزه ی انزلی-3-حوزه ی رحمت آباد-4-حوزه ی لاهیجان-5-حوزه ی گرگانرود.

گیلان بدنبال این تقسیم بندی به نام "استان یکم"نامیده شد تا اینکه درسال1339 شمسی به استان "گیلان"نامیده شد.

لاهیجان تا تاریخ تیرماه سال 1324شمسی درتقسیمات کشوری ازبخش های تابعه ی رشت بود ودرتاریخ29/3/1324شمسی طبق مصوبه ای ازشهررشت جدا وبه شهرستان تبدیل شد.

درهمین زمان دوبخش رودسرولنگرود ازشهرستان رشت جدا وتابع شهرستان لاهیجان گردید.

درسال 1324شمسی بخش سیاهکل درشهرستان لاهیجان با محدوده ی دهستان های سیاهکل ودیلمان ومرکزآن قصبه ی سیاهکل تعیین شد.

در28خردادسال 1337شمسی رودسرکه ازتوابع لاهیجان بود جدا وبه شهرستان مستقل تبدیل شد.

در25شهریورسال1338شمسی لنگرود که ازبخش های تابعه ی لاهیجان بود با کلیه ی روستاهای تابعه ازشهرستان لاهیجان جداوبصورت شهرستان مستقل درآمد.

"رابینو" درکتاب خود می نویسد:درگیلان نقاطی که بتوان بنام شهربدان اطلاق کرد تنها "رشت" و"لاهیجان"و"انزلی"است.

درسال 1358شمسی بخش های آستانه ی اشرفیه وبخش حسن کیاده ازلاهیجان جداوباهم یکی شدند وشهرستان جدیدی بنام"آستانه ی اشرفیه"تاسیس شد.

بخش حسن کیاده درسالهای پایانی عمررژیم گذشته که به بندرفرحنازنامیده شده بود درتاریخ چهارم خردادماه سال 1359به "کیا شهر"تغییرنام یافت.

"الکساندرخوزدکو"که دردهه ی 1830میلادی یعنیی یکصدوهشتاد سال پیش درعصرسلطنت محمد شاه قاجاربعنوان کنسول روس دررشت خدمت می کرد درخصوص لاهیجان می گوید:وسعت آن124فرسنگ مربع است ومی افزاید مقربرجسته وبلندشهرموقعیت مناسبی برای ایجاد تعداد فراوانی استخررافراهم آورده است که بعنوان منابع آب نیازهای شالیزارهای مجاورلاهیجان راتامین می کند.

                               $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

ازوقایع مهمی که درسده ی اخیردرموردلاهیجان درنوشته های مختلف آمده است بسیارفراوان است اما دراین یادداشت به پاره ای از انها اشاره می شود:

1-درسال 1287شمسی(یکصدودوسال پیش)سیل عظیمی درلاهیجان جاری شد که موجب خرابی فراوان وازبین رفتن باغات ومزارع گردید.

2-درسال1297شمسی یکی ازاشرارلاهیجان موسوم به "عباس سیاه"اعدام شد.

3-درسال 1299شمسی "بلشیویک ها"جنایات فراوانی مرتکب شدند ازجمله اعیان ومجتهدین شهروازجمله "امام جمعه رانکوهی"رابه جاروکردن خیابانها درلاهیجان واداشتند.

4-درسال1304شمسی اولین اتوموبیل توسط شخصی به نام"صادق راه پیما"واردلاهیجان شد.

5-درسال 1313شمسی "باغ ملی لاهیجان"توسط سرهنگ فیلسوفی رییس شهربانی وقت احداث شد.

6-اولین کلاس مئارس اکابردرسال1315 شمسی درلاهیجان گشایش یافت.

7-کلیه ی حمام هایی که خزینه داشتند درسال 1315شمسی به حمام های دوش دار تبدیل شدند.

8-اولین ایستگاه باغ کشاورزی درسال 1306 شمسی(هشتادوسه سال پیش)به همت شادروان کاشف السلطنه درلاهیجان دایرشد.

9-درسال 1316 شمسی پل رودخانه ی لاهیجان(غرب لاهیجان)درزمان ریاست شهرداری ."دولو"احداث شد.

10-اولین گروه اززنان قابله وپرستارزن درسال 1316شمسی استخدام شدند.

11-ازدیگروقایع قابل ذکراینکه درسال 1316شمسی انحصارتوتون بوسیله ی دولت ونیزاحداث قبرستان عمومی درشهروتغییرلباس صاحبان دفا تراسناد رسمی درلاهیجان است.

12-اولین سینما درلاهیجان درمحوطه ی باغ ملی لاهیجان ودرزمان شهرداری "دولو"درسال 1316 شمسی احداث شد.

13-درسال 1318 شمسی بهره برداری ازپل سپید رود درمنطقه ی آستانه-لاهیجان آغازشد.

14-بانک ملی ایران شعبه لاهیجان درسال 1318تاسیس شد.

15-اولین گیررنده ی رادیوتوسط"لایان لاهیجی"و"افتخارعسکری"درسال 1318شمسی به لاهیجان آورده شد.

16-درسوم شهریورماه سال 1320(به نظرمی رسدهفتم شهریورماه صحیح باشد)شمسی نیروهای هوایی شوروی لاهیجان را بمباران کردند که پنج نفرکشته و26نفرمجروح شدند.

17-درسال 1325 شمسی قوام السلطنه نخست وزیروقت ایران به رشت ولاهیجان مسافرت کرد وبا یکی از دختران لاهیجانی ازدواج کرد.

18-درجریان انتخابات مجلس شورای ملی درسال 1325شمسی بین طرفداران عبدالرضا آزاد ورضا رادمنش زد وخوردشد.

 

19-زورخانه ی ورزشی "سام"درسال 1325شمسی بوسیله ی "حسن اسلام نظر"تاسیس شد.

20-درسال 1328شمسی سینما تئاترلاهیجان بوسیله ی "حسن اسلام نظر" دایرشد.

درپایان این توضیح را ضروری میداند که ممکن است بعضی تاریخ های این نوشته ناصحیح باشد.لذا اهالی تحقیق می توانند در تصحیح آن کمک کنند.

منابع وماخذ استفاده شده:-1-نامه های نیما-سیروس تاهباز-شراگیم یوشیج-انتشارات نگاه.2-کتاب گیلان چاپ اول جلد های 1و2و3.)-3-تقویم تاریخی دموگرافیک ایران-انتشارات دانشگاه تهران.دانشکده علوم اجتماعی-حبیب الله زنجانی-مهدی امانی.

این نوشته برای اولین باردرتاریخ شنبه دوم شهریورماه سال 1381 درنشریه ی محلی "نسیم" چاپ رشت به چاپ رسید.

 

                                          لاهیجان دوازدهم خرداد ماه سال 1389شمسی.بهمن مشفقی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 23:30  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

کاشان خانه ی تاریخی عامری ها

کا شان .خانه ی تاریخی ی عامری ها!

درنوروزامسال(1383شمسی)این فرصت دست دادکه ازبعضی شهرستانهای ایران ازجمله کاشان دیدن نمایم.ازآنجاکه مدت توقف من درشهرتاریخی کاشان با ان یادگارهای بی نظیرش چون:باغ ناریخی فین-چشمه ی سلیمانیه-تپه های سیلک-بقعه ی امامزاده ابراهیم-بقعه ی ابولوء لوء-قلعه ی جلالی-باروهای هزارساله-مسجدومدرسه ی آقابزرگ-مدرسه ی سلطانی-مسجدجامع کاشان-حمام سلطان میراحمد-مجموعه ی تاریخی چهل تن-مقبره ی محتشم کاشانی-بازارکاشان که درآن دیدنی هایی چون میدان سنگ-مسجدمیرعماد-کاروانسرای گمرک-حمام خان-سرای بروجردی ها-تیمچه ی بخشی-تیمچه ی امین الدوله-آب انبارصباغ-بازارمسگرها-کاروانسرای میرپنج-سرای ذغالی ها

و....تنها وقت خودراصرف تماشای اماکنی که به خانه های تاریخی معروف بود وانهم خانه ی تاریخی ی" عامری ها"نمودم

دیگرخانه های تاریخی قابل ذکرعبارتند از:خانه ی تاریخی بروجردی ها-خانه ی تاریخی طباطبایی ها-خانه ی تاریخی عباسیان-خانه ی تاریخی آل یاسین-خانه ی تاریخی صالح-و...

اغلب درکتابها خونده بودم ویا ازافواءشنیده بودم که :شنیدن کی بود مانند دیدن ولی وقتی خانه ی تاریخی عامری ها را دیدم بی اختیارگفتم شنیدن وخواندن کی بود مانند دیدن!شاید اشاره ی یکی ازروزنامه های صبح تهران با این عنوان که:"مرمت خانه ی عامری ها به کندی پیش می رود"یکی ازانگیزه ها وعلاقه ام به دیدن این خانه ی تاریخی بود.درآن گزارش آمده بود که کاشان شهری پرجاذبه وبا بیش ازیک هزاراثروبنای تاریخی است که پانصد اثرآنراخانه های تاریخی قدیمی باسبک معماری سنتی تشکیل می دهند.

خانه ی عامری ها یکی ازاماکنی شمرده می شود که درصورت مرمت سریع بنای آن می توان ازآن به عنوان یکی ازمکانهای اقامتی برای توریست هاومسافران استفاده کرد.اما متاسفانه مرمت آن به کندی پیش می رود.دراین گزارش آمده بود که درسال 1378طرحی به نام طرح "پردیسان"با اختصاص اعتباری برای احیای بناهای تاریخی وزیرساخت توسعه ی گردشگری وفرهنگی به عنوان زیر مجموعه ی سازمان میراث فرهنگی کشورتاسیس شد که درکاشان نیزخانه ی تاریخی عامری ها یکی ازپروژه های مشمول این طرح محسوب شد.

کارمرمت وبازسازی این خانه که بنا بود براساس برنامه ی زمان بندی شده فازاول آن دراوایل بهارسال1382به بهره برداری برسد.

علی رغم اینکه شهرکاشان بطورجدی با کمبود اقامتگاه برای گردشگران مواجه است تاکنون به تاخیرافتاد زیرا بودجه ی پیشبینی شده درسال 1381تنها کمتر ازپنجاه درصد آن تخصیص یافت وهیچ سالی اعتبارات این طرح بطورکامل پرداخت نشده است تا آنجا که حدودهشت ماه است که بسیاری ازکارها تعطیل شده است!

درگزارش یادشده آمده بود که تا آن زمان 50 تا 60 درصدپروژه ی مجموعه ی خانه ی تاریخی عامری ها انجام شده است وفازاول آن که شامل رستوران وبخش فرهنگی وچندین اتاق است که می بایست دراوایل سال 1382 به بهره برداری می رسید.

مدیرکل میراث فرهنگی اصفهان درخصوص طرح پردیسان گفت:به دلیل کندی کارعلاوه بر محدودیت های مالی ومشکلات قانونی که درخصوص وجودضوابط خاص برای عقد قراردادها وجوددارداین کاربا کندی پیش می رود وبخصوص اینکه مسئله ی زلزله ی بم هم دراین امربی تاثیرنبوده است زیرا باعث شده تا مقداری ازاعتبارات عمرانی به این قسمت سوق داده شود.

اما درمورد خانه ی تاریخی عامری ها علت دیگری نیز هست وآن اینکه درحین اجرای کاربه خانه های مجاورآن برخورد کردیم که بخشی ازخانه ی عامری هابوده وبین این خانه وخانه های مجاورارتباط معماری وجود داشته است که با خرید خانه های اطراف که مجموعا هفت خانه بود این پروژه وسیعترشد درنتیجه زمان زیادی صرف خریداری خانه ها ودربوته ی تملک سازمان میراث فرهنگی دراوردن آنها شد.

دراین گزارش می خوانیم تا آن زمان برای مرمت این خانه ها هفت میلیارد ریال هزینه شده است که اعتباری معادل همین رقم برای تکمیل آن مورد نیازاست وپیشبینی می شودکه با شروع بهره برداری ازآن به عنوان مهمانسرااین مکان بصورت یکی ازاقامتگاهای پرجاذبه ی گردشگری ایران مورد توجه ی جهان گردان قرارگیرد.

دبیرستادتوسعه ی گردشگری کاشان دراین مورد گفت:برای جذ ب سرمایه گذاری دراین زمینه موفق به جذب 15موردسرمایه گذاری شده است وتعدادی ازانها تا مرحله ی موافقت اصولی هم برای ساخت هتل پیش رفته اند.اما متاسفانه هنوزتحقق پیدا نکرده است.

خانه ی تاریخی عامری ها که درطرح پردیسان با عنوان"مجموعه ی خانه های عامری ها""اقامتگاه گردشگران"ازآن نام برده می شود یکی ازقدیمی ترین خانه های تاریخی کاشان است.

قدمت این مجموعه به دوران زندیه مربوط می شود لیکن وضعیت فعلی آن مربوط به دوران قاجار(اواسط قرن سیزدهم هجری)است که بوسیله ی "سهام السلطنه ی عامری"بازسازی وتوسعه یافت.این مجموعه مشتمل برهفت حیاط می باشد که چهارحیاط آن بصورت بیرونی واندرونی مهمانخانه حیاط خدمت وسواران نظامی مورد استفاده قرارمی گرفت.برطبق توضیح راهنمای گردشگران حدودششصدنفردرشبانه روزدراطراف این خانه ها نگهبانی می دادند!درسه حیاط دیگربستگان سهام السلطنه سکونت داشتند.دراین مجموعه حمام اختصاصی زنانه ومردانه جدا ازهم می باشند.سربینه,خزینه,ومحوطه ی حمام زنانه خیلی کوچکترازحمام مردانه است.

پس ازسهام السلطنه حیات بیرونی واندرونی دراختیارفرزندوی ابراهیم خان عامری وبقیه ی ساختمانها به دیگرافراداین خاندان تعلق گرفته است وبه مرورزمان بعضی ازحیاط های بیرونی تفکیک وبه افراد دیگری فروخته شد.

اهنمای جوانی که با علاقه ی خاص واشتیاق فراوان قسمت های مختلف این بنا را به بازدید کنندگان نشان می دادگفت:سالها دراثربی توجهی مسئولین امربه این مکان تاریخی صدمات وخرابی های فراوان وارد شد دراین مکان تاریخی سال ها شترنگهداری می کردند!البته بی اعتناعی به اثارتاریخی ومیراث فرهنگی دراین مملکت تعجب برانگیزنیست!

خانم فرزانه ی ابراهیم زاده درگزارشی که درفروردین ماه سال 1381 درروزنامه ی ایران تحت عنوان"کارنامه ی کبود"به چاپ رساند نوشت:تنها دریک ساله ی 1381دهها مورد ازاین بی توجهی ها وبی اعتنایی ها  با حفظ ونگهداری آثارباستانی صورت گرفت ازآنجمله باید گفت مدرسه ی دارالفنون تهران به عنوان یادگارامیرکبیرونخستین نهاد آموزشی نوین درایران به شدت آسیب دید وتبدیل به زباله دانی شده است!وی افزود کاخ احمد شاهی درعباس آباد نطنزآغل گوسفندان شده است!

خانه ی تاریخی عامری ها شامل هشتاد تا هشتادوپنج اتاق وهفت حیاط می باشد که قدیمی ترین آنها حیاط بیرونی واندرونی است.

موضوع چشمگیردراین خانه ی تاریخی این است که درتمام حیاط های این خانه اصل تقارن درضلع شمالی وجنوبی وشرقی وغربی ی بنا رعایت شده است.حیاط های این خانه دارای حوضخانه هایی هستند که ازاین فضا ها درتابستان استفاده می شد.این خانه دارای بلندترین بادگیر بین بادگیرهای کاشان است.حیاط اندرونی آن دارای تالاربزگ وایوانی زیبا که دارای مقرنس کاری وگچ بری وآیینه کاری های بسیارزیبایی با نقش ماه وستاره است.

این بنای تاریخی(خانه ی عامری ها)درکوی میر احمدکاشانی واقع است ومساحت زیربنای آن به گفته ی راهنمای گردشگران به دوازده هزارمتر مربع می رسد.

کوشش ااینجانب برای یافتن شرح حال خانواده ی عامری ها تنها به این نتیجه رسید که درکتاب معروف شرح حال رجال ایران درقرون 12 و13 و14هجری اثر مشهورشادروان مهدی بامداد به شرح حال مصطفی قلی خان عرب عامری(سهام السلطنه)دست یابم که درآن آمده است:مصطفی خان عرب عامری (سهام السلطنه)ازامرا وخوانین اردستان بود ومدتی نیز حاکم یزد وزمانی حکومت کاشان را داشته است.شخصی بود ملاک وثروتمند ودرناحیه ی خودمتنفذ ضمنا ماننداکثرملاکین وثروتمندان ومتنفذین این مملکت ظالم ومتعدی نیزبوده است.وچون مانند سایرخوانین وامرای ایران سوارانی ازخودداشته ومدتی قراسورانی(امنیه-ژاندارمری)حدودیزد وکاشان واردستان به عهده ی وی محول بوده است.وی درسال 1306 قمری درگذشت.

درضمن محمد حسن خان اعتمادالسلطنه دریادداشتهای روزانه ی خود راجه به وی چنین نوشته است:یکشنبه سوم جمادی الاولی سال 1306قمری مصطفی قلی خان اردستانی ملقب به سهام السلطنه که رییس قراسوران اما خودش دزدباشی بود پریروزفوت شد.!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 23:30  توسط دکتر بهمن مشفقی  | 

ازریش پروفسوری تا کیش پمپ بنزینی

ازریش پروفسوری تاکیش پمپ بنزینی!؟

نوعی سنت شکنی درنوروزامسال درزندگی مشترک همسرم ومن رخ داد که اگرقابل بررسی نباشد لااقل قابل گفتن وثبت کردن است.بدین معنا که امسال(نوروز1383)اولین سالی بودکه سفره هفت سین نوروزی را که سالهای سال درشهرما که به قولی"خانه ی ماست"درمنزل پهن می کردیم به دلیل اصرارفرزندکوچکم مرمرخانم که مستاجرمکان مسکونی دانشجویی درتهران می باشد گستردیم!

تارسیدن به سفره ی هفت سین سال نو وقایعی چندرخ دادکه ذکرپاره ای ازانها خالی ازلطف نخواهدبود.برای مثال بایدبگویم ازشب قبل ازحرکت دغدغه ی تهیه ی بنزین برای وسیله ی نقلیه چهارسیلندری ساخت داخل مشغله ی عمده ی ذهن بود.بخصوص وقتی که عقربه ی مشخص کننده میزان بنزین موجوددرمخزن بنزین گاهی کمتر وگاهی بیشترازمیزان دقیق رانشان بدهد.همین امرسبب شد تا درسفراخیربه تهران بجای حرکت درمسیر همیشگی یعنی:لاهیجان>کوچصفهان>سنگر>جاده ی تهران.ناچارمسیرعبورازرشت را انتخاب نمایم به امید اینکه درمرکزاستان بنزین درآخرین روزسال آسانتربدست آیدواین اولین موردی بود که"سنگر"را ترک می کردم!

هنگامیکه به" قشنگ رشت" رسیدم به ضرورتی نه چندان ضروری!اتوموبیلم را درمحل توقف ممنوع اما با موتورنامتوقف!متوقف کردم وهمسرم ازماشین پیاده شد.طولی نکشیدکه با دوبارتذکرازسوی مامورزحمتکش راهنمایی ورانندگی مواجه شدم که ازانجا حرکت نمایم وهردو باربا عذربدترازگناه به اوگفتم تاچندلحظه ی دیگرحرکت می کنم!درحالیکه ششدانگ حواسم متوجه  عبورومرورافرادووسایل نقلیه وترافیک چشمگیرآخرین روزسال ونیزفعالیت چشمگیرترماموران زحمتکش راهنمایی ورانندگی بود مشاهده کردم که یکی ازمامورین که سواربرموتورسیکلت بودبامامورجوانی که دوباربه من تذکرداده بود    که ازآنجاحرکت کنم درحال گفتگواست.ازقرارازآن مامورجوان توضیح می خواست که چرابه من اجازه داده است تادرمحل توقف ممنوع باشم؟گویاان جوان هم به اوگفت...دوباربه من تذکرداده است ولی من مهلت چندقیقه ای ازاوخواستم!

طولی نکشیدآن افسر محترم راهنمایی ورانندگی باموتورش به سوی من آمد!مشاهده ی دسته قبض جریمه شکی برای من باقی نگذاشت که این بارقضیه جدی تر ازدفعات گذشته است!هرچندکلام شیرین وحرف حسابی اوحتی بدون صدورقبض جریمه کارخودش را کرده بود وتاثیرش را برمن گذاشته بود!..."ریش پروفسوری هم که داری؟درمحل توقف ممنوع هم که ایستاده ای؟!دوبارهم تذکربه تو داده اند که حرکت کنی گوش نکردی؟!لابد منتطرقبض جریمه هستی؟!

اینجابودکه واقعا حرف حساب آن مامورمعذورجواب نداشت.معهذابرای اینکه به قول معروف شلی را به غمزه درکنم درحالیکه دنده ی ماشین رابرای حرکت جاانداخته بودم با چهره ای جندان این سخنان را برزبان اوردم وگفتم:"جناب سروان !مخلصیم!تا سه نشه بازی نشه!وحرکت کردم!ویک باردیگربرای حقیراین اصل جاافتاده وثابت شده درنزدما ایرانیان صاحب هنربه حقیقت پیوست که اصولاما مردمی هستیم که زیربارزورنمی رویم مگرآنکه آن زورپرزورباشد!هرچنددراین موردزوری درکارنبودوتنهااجرای قانون ورعایت مقررات درمیان بود وبس!

به اولین جایگاه پمپ بنزین درجاده که رسیدیم با خوشحالی انرا خلوت دیدم!شوق رسیدن به جایگاه پمپ بنزین خلوت به حدی بود که با خوشحالی ازماشین پیاده شدم وزحمت پرکردن باک بنزین را به جان خریدم!

اما برخلاف تصورباک بنزین خیلی زود پرشد وجرعه ای هم برخاک افشاندم ونگاهی دزدانه به مبلغ قابل پرداخت ثبت شده دردستگاه انداختم وکارگرمسئول راصدازدم که برای گرفتن پول بنزین بیاید.ازاو پرسیدم:آقا جان!چه مبلغ بایدبدهم؟گفت:حاجی جان!قابل شما را ندارد!هزاروپانصدتومان!درحالیکه دستگاه مبلغ پرداخت را12300ریال نشان می داد!با خوشرویی گفتم:هم ولایتی جان! مثل اینکه اشتباه کردی؟!نگاهی به دستگاه کرد وخطاب به من گفت:حاجی جان! این مال توست؟!بدون آنکه جوابش رابدهم هزاروپانصدتومان دادم ومنتطرعکس العمل او شدم!او هم نیمه معرفتی بخرج داد ودویست تومان به من برگرداند ومن هم نیمه نیشی به او زدم وگفتم:بقیه عیدی توبرارجان وحرکت کردم!

درحال عبورازپیچ وخم های جاده درذهنم به این دوحادثه ای که برای من رخ داده بودفکرمی کردم هرچند ازبسیاری جهات هیچ شباحتی با هم نداشتند ولی ازیک جهت به هم شبیه بودند وآن نادیده گرفتن اصل اساسی درست کرداری ودرست رفتاری که ازاصول اولیه وقوت بخش جامعه ی مدنی است وهیچ ربطی به میزان تحصیلات وعناوین افراد نداشته وندارد ودیدیم که هم آن کس که "ریش پروفسوری وتحصیلات عالیه دارد وهم ان کس که کیش پمپ بنزینی دارد ازرعایت آن سربازمی زنند!به ظاهرممکن است رفتار وکردارصورت گرفته کوچک وبی اهمیت باشد ولی وقتی به این بیندیشیم که بیش ازیک قرن است که ازاندیشه ی جامعه ی مدنی وعدالت خواهی وقانون مندی می گذرد وما هنوزدرهزارتوی رسیدن به آن سرگردان هستیم بخاطرهمین بی اهمیت شمردن وبه حساب نیاوردن این کژرفتارها وکردارهای به ظاهرکوچک است که به مرورزمان:"اسفندیارش نگسلد"!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 22:31  توسط دکتر بهمن مشفقی  |